منسوج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ]<BR>۱- (اِمف.) بافته شده.<BR>۲- (اِ.) پارچه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] ۱- (اِمف.) بافته شده. ۲- (اِ.) پارچه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منسوج . [ م َ ] (ع ص، اِ) بافته شده و این مأخوذ است از نسج که به معنی بافتن است . (غیاث ) (آنندراج ). بافته شده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بافته . نسیج . (یادداشت مرحوم دهخدا) : منسوج لعابش چه نسیجی است کزو ملک یکسر همه بر صورت فردوس و سعیر است . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ٧١). ◄ جامه . پارچه . قماش : هر هنری کآن ز دل آموختند بر زه منسوج وفا دوختند. نظامی . از آن منسوج کو را دور داده ست به چار ارکان کمربندی فتاده ست . نظامی . ◄ قسمی پارچه ٔ ابریشمی . (غیاث ) (آنندراج ). جامه ٔ زربفت . (از فهرست ولف ). نوعی خاص از منسوجات . (یادداشت مرحوم دهخدا) : بیاورد صد تخته دیبای روم همه پیکرش گوهر و زر بوم همان خز و منسوج و هم زین شمار یکی جام پرگوهر شاهوار. فردوسی . نشگفت که از بخشش او زائر او را منسوج بود پرده و زرین در و دیوار. فرخی . چو قطن میری در زیر پوشش منسوج برای پوزش باز امیر خوب خصال . فرخی . ردای پرنیان گر می بدری چرا منسوج کردی پرنیانت . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٨٥). اسکندر سرایی دید چون بهشت به جامه های منسوج آراسته . (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). به منسوج خوارزم و دیبای روم مطرا کنند آن همه مرز و بوم . نظامی . رجوع به منسوجات معنی دوم شود. ◄ حصیر. (یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ طیفی واژهدان
بافته، پارچه، قماش، متاع، امتعه، بافه، محرمات، پلاس، محصول الیافدار قالی، فرش قواره بافتنی، تریکو پشهبند الیاف، فیبر خیاطی