منسم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منسم . [ م َ س ِ ] (ع اِ) ناخن شتر. (دهار). سپل شتر و سپل شترمرغ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). خف شتر. ج، مناسم . (یادداشت مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد). ◄ نشان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). علامت و گویند رأیت منسماً من الأمر اعرف به وجهه . (از اقرب الموارد). ◄ راه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). طریق و گویند، قد استقام المنسم . (از اقرب الموارد). ◄ روش و مذهب و جهت . و گویند من این منسمک ؛ ای وجهتک . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). مذهب و وجه . ج، مناسم . (از اقرب الموارد).
منسم . [ م ُ ن َس ْ س ِ ] (ع ص ) زنده کننده ٔ مردم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). زندگی بخش و حیات بخش و جان دهنده و برانگیزاننده ٔ حیات . (ناظم الاطباء).
منسم . [ م َس ِ ] (اِ) رستنیی است که ثمر آن را حب المنسم خوانند و در عطریات به کار برند. (برهان ) (آنندراج ). نام رستنیی است که در عطریات به کار برند. (ناظم الاطباء). رجوع به حب المنسم شود.