منساق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منساق . [ م ُ ] (ع ص، اِ) نزد و نزدیک . (ناظم الاطباء). قریب . (اقرب الموارد). ◄ تابع و پیرو. (ناظم الاطباء) . تابع. (اقرب الموارد). ◄ کوه مایل به درازی . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ خویشاوند. (ناظم الاطباء). ◄ سوق داده . سیاق یافته .ترتیب یافته : هر مقدمه که در آغاز امثله ومناشیر و سایر مکتوبات مترسلان منساق بود، به مقصودی آن را تشبیب سخن گویند. (المعجم چ دانشگاه ص ٤١٤).