منزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منزه . [ م ُ ن َزْ زِه ْ ] (ع ص ) نعت فاعلی از تنزیه . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به تنزیه شود. ◄ (اصطلاح تصوف ) شخصی که ذات حق را به صفت تنزیه دانسته باشد و از حیث ظهور در مظاهر ندیده و ندانسته باشد. (غیاث ) (آنندراج ).
منزه . [ م ُ ن َزْ زَه ْ ] (ع ص ) پاک و دور گردانیده از زشتیها. (غیاث ) (آنندراج ). دور از پلیدیها و ناپسندیها و پاک و پاکیزه و بی آمیزش و مقدس . (ناظم الاطباء). بری . مبرا. سلیم . نزیه . بی آهو. بی عیب . (یادداشت مرحوم دهخدا) : ز جای واز جهت باشی منزه ببین تا کیستی انصاف خود ده . ناصرخسرو. خرد حیران شده از کنه ذاتش منزه دان زاجرام و جهاتش . ناصرخسرو. حضرت الهیت از خشم و انتقام منزه است . (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ٧٤٨). اگر من منزه نبودم ز عیب کس از عیب هرگز منزه نبود. مسعودسعد. هست مقدس عطای او ز توقف هست منزه سخای او ز تقاضا. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ٤١). پاینده عالمی که منزه بود ز عیب ایزد نهاد شخص تو گویی چنان نهاد. امیر معزی (ایضاً ص ١٨٦). سخن من ... از ریبت منزه باشد. (کلیله و دمنه ). ملک از وصمت غدر منزه باشد. (کلیله و دمنه ). ای منزه ذات تو «اما یقول الظالمون » گفت علمت جمله را «ما لم تکونوا تعلمون » چون منزه باشد ازهر عیب ذات پاک تو جای استغفارشان باشد «و هم یستغفرون ». سنائی (دیوان چ مصفا ص ٢٧٩). جل ذکره منزه از چه و چون انبیا را شده جگرها خون . سنائی (حدیقه چ مدرس رضوی ص ٧١). بهر او بود جست و جوی همه او منزه ز گفت و گوی همه . سنائی . حق تعالی ... از احوال و صفات خلق منزه است . (ترجمه ٔ رساله ٔ قشیریه چ فروزانفر ص ١٥). ز کین و کبر منزه چو انبیا ز ریا ز بخل و حقد مبرا چنان ملک ز نفاق . جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ٣٨٣). عقل و جان بود از متانت و لطف کز همه عیبها منزه بود. جمال الدین عبدالرزاق (ایضاً ص ٤٠٠). جبلت تو مزین به خصلت محمود طبیعت تو منزه ز سیرت مذموم . جمال الدین عبدالرزاق (ایضاً ص ٢٥٤). او روح مطلق است و مسلم از ابتلا او لطف ایزد است و منزه از امتحان . جمال الدین عبدالرزاق (ایضاً ص ٣٠٤). مهابط و مصاعد آن از خوف صیادان منزه . (سندبادنامه ص ١٢٠). به شرف نفس ... مستثنی بود... و از التفات به انواع معارف و ملاهی منزه و مبرا. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٧٤). هر دو منزه از لغو و تأثیم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٤٤٨). مبرا حکمش از زودی و دیری منزه ذاتش از بالا و زیری . نظامی . تا آن وقت در بغداد آمدم و اعتقاد درست کردم که او منزه است از جهت . (تذکرةالاولیاء عطار چ کتابخانه ٔ مرکزی ج ٢ ص ٢٥٨). شناخت توحید از لوث بشریت منزه است . (تذکرةالاولیاء عطار ایضاً ص ٢٢٦). در ره عاشقان دلی باید که منزه ز دال و لام بود. عطار. سلامی منزه حواشی او ز آلایش نقش کلک و بنان . کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ٣٥٣). باری سبحانه ... منزه و متعالی است از این درجه . (اخلاق ناصری ). منزه از تمویه و مبرا از میل به زخارف . (اخلاق ناصری ). و حضرت عزت از اتصاف به چنین اوصاف منزه . (اخلاق ناصری ). از شایبه ٔ مخالفت و منازعت منزه ماند. (اخلاق ناصری ). حق منزه از تن و من با تنم چون چنین گویم بباید کشتنم . مولوی . کودکان خرد را چون می زنی چون بزرگان را منزه می کنی . مولوی . خداوند سبحانه از آن منزه و مقدس است . (مصباح الهدایه چ همایی ص ١٨). الا خدای یگانه ... منزه ازوالد و ولد. (مصباح الهدایه ایضاً ص ١٧). انوار عزت تو منزه زکیف و کم الوان نعمت تو مبرا ز حصر و حد. جامی . - منزه آمدن ؛پاک بودن . مبرا بودن : ز نور رای تو گر مقتبس شود مه و مهر منزه آید از وصمت محاق و زوال . عبید زاکانی . - منزه البال ؛ منزه بال : آفریدگار تعالی از هجوم مکروهات و زوال عاهات مرفه الحال و منزه البال داراد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ٦١). رجوع به ترکیب بعد شود. - منزه بال ؛ آسوده خیال . آسوده خاطر : تا ذات شریف را از هجوم حوادث و لزوم کوارث منزه بال یافتی . (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ١٠٠). رجوع به ترکیب قبل شود. - منزه داشتن ؛ پاک نگه داشتن . دور نگه داشتن : تا چنانکه در شرط است منزه داری این اندامها را از فجور و ناشایست و نابایست . (قابوس نامه چ نفیسی ص ١١). مال اصحابنا طمع نرزد خویشتن را از آن منزه دار. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ٣٦١). ◄ رستگار و آزاد. ◄ پارسا و بی گناه . (ناظم الاطباء).