منزع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منزع . [ م َ زَ ] (ع اِ) کشیدنگاه . و منه لم یبق فی القوس منزع ؛ یعنی کار به نهایت رسید. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ازناظم الاطباء) : از آن روز باز که در قوس رجا منزعی و در عرصه ٔ امل متسعی بود... تا امروز... وصیت می کرده ام ... (نفثةالمصدور چ یزدگردی صص ٥٤-٥٥).
منزع . [ م ِ زَ ] (ع اِ) تیر که بدان کشند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). تیری که بدان کشیده می شود. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) مرد سخت کشنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منزع . [ م ُ ن َزْ زَ ] (ع ص ) ثمام منزع ؛ گیاه برکنده . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). برکنده و گویند ثمام منزع . (از اقرب الموارد).