مندک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ دَ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- برابر و هموار گردیده (مکان)، ویران شده، منهدم گشته.<BR>۲- در فارسی: نابود.<BR>۳- مجاب، مغلوب. ؛خسته و ~: (عا.) خسته و کوفته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ دَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- برابر و هموار گردیده (مکان)، ویران شده، منهدم گشته. ۲- در فارسی: نابود. ۳- مجاب، مغلوب. ؛خسته و ~: (عا.) خسته و کوفته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مندک . [ م َ دَ ] (از ع، ص ) کساد و ناروایی متاع و کالا باشد. (فرهنگ جهانگیری ). کسادی و ناروایی اسباب و کالا باشد. (برهان ). کساد و ناروا و بی قیمتی متاع و کالا. (انجمن آرا) (آنندراج ). جهانگیری ورشیدی این بیت مولوی را شاهد آورده اند : رستم و حمزه و مخنث یک بُدی علم و حکمت باطل و مندک شدی . (مثنوی چ نیکلسن دفتر ششم ص ٣٧٣). و مُندَک ّ عربی و اسم فاعل از اندکاک است به معنی برابر و هموار گردیدن (مکان ) و ویران شدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). این کلمه را صاحب جهانگیری فارسی شمرده و بیتی از مولوی را شاهد آورده، ولی غلط است و کلمه عربی است از دَک ّ به معنی کوفته و ویران است . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ پاره پاره . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
مندک . [ م ُ دَک ک ] (ع ص ) جای برابر و هموار. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مدخل قبل شود.
مندک . [ م ُ دَ ] (از ع، ص ) کسی که مانده و خسته شود. (ناظم الاطباء). - خسته و مندک ؛ خسته و کوفته . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). ◄ زمین برابر و هموار. (ناظم الاطباء). ◄ خرد. حقیر. درهم کوفته : چونکه کرد الحاح و بنمود اندکی هیبتی که که شود زآن مندکی . مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٢٧٦). اختران بسیار و خورشید او یکی است پیش او بنیاد ایشان مندکی است . مولوی (ایضاً ص ٣٩٧). کوه بهر دفعسایه مندک است پاره گشتن بهر این نور اندک است . مولوی (ایضاً ص ٤٢٢). رجوع به مُندَک ّ و مَندَک شود.