مندب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مندب . [ م َ دَ ] (اِخ ) ساحلی است مقابل زبید به یمن و آن کوه مشرفی است . (از معجم البلدان ). رجوع به معجم البلدان و باب المندب شود.
مندب . [ م ُ دِ ] (ع ص ) خود را در خطر افکننده . (آنندراج ). آنکه خودرا در خطر می اندازد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب )(از اقرب الموارد). ◄ زخم که نشان آن سخت کنده شود. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). ◄ اثر زخم کلان . (ناظم الاطباء). رجوع به انداب شود.
مندب . [ م َ دَ ] (ع اِ) محل گریه و ندبه . (ناظم الاطباء). ◄ ندبه بر میت . ج، منادب . (از اقرب الموارد).