منحول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منحول . [ م َ ] (ع ص ) شعر و سخن بربسته بر خود که دیگری گفته باشد. (منتهی الارب ). شعر دیگری که بی تغییر الفاظ و مضمون به نام خود خوانده باشند. (غیاث ) (آنندراج ). شعر و یا سخن دیگری را بر خود بسته . (ناظم الاطباء) : هر آن مدیح که خالی بود ز نامت بودش معنی منحول و لفظ ابتر. مسعودسعد. خود را ز ره مدحت منحول و مزور مداح نماینده به ممدوح نمایان . سوزنی . خنده زنم چون بدو منحول و سست سخت مباهات کنند این و آن . خاقانی . غرر سحر ستانید که خاقانی راست ژاژ منحول به دزدان غرربازدهید. خاقانی . یا توارد خاطر است یا موافقت طبیعت و اگر منحول است کتاب را انتحال عیب نباشد. (لباب الالباب چ نفیسی ص ١١١).