منجو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منجو. [ م َ ج ُوو ] (ع ص ) بریده . (منتهی الارب ). بریده و قطع شده . (ناظم الاطباء). ◄ رهیده . (منتهی الارب ). رهیده . رسته شده . (از ناظم الاطباء).
منجو. [ م َ ] (اِ) عدس . (ناظم الاطباء). مرجو است که به عربی عدس گویند.(از لسان العجم شعوری ج ٢ ورق ٣٥٧ الف ) : بادناک آمد نخود و هم فطیر دجر و ماش و فول و منجو هم شعیر. حکیم شیرازی (از لسان العجم ایضاً). ◄ انبه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).رجوع به انبه شود.