منجوق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ یا مُ) (اِ.)<BR>۱- گویهای ریز شیشهای که به لباسهای زنانه میدوزند.<BR>۲- ماهچة عَلَم، آنچه که بر سر علم و رایت نصب کنند.<BR>۳- چتر، سایبان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ یا مُ) (اِ.) ۱- گویهای ریز شیشهای که به لباسهای زنانه میدوزند. ۲- ماهچه عَلَم، آنچه که بر سر علم و رایت نصب کنند. ۳- چتر، سایبان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منجوق . [ م َ / م ُ ] (اِ) ماهچه ٔ علم و چتر... معلوم نشد که این لفظ ترکی است یا فارسی، چون قاف دارد ظاهر می شود فارسی است . (فرهنگ رشیدی ). ماهچه ٔ علم و چتر و آن چیزی می باشد که از زر و سیم و غیره راست کرده بر سر علم لشکر و غیره می نهند و این لفظ معرب است . و بعضی نوشته که طاسکی که بر سر علم نصب کنند. (غیاث ) (آنندراج ). ماهچه ٔ علم را گویند. (برهان ). گوی و قبه و ماهیچه ٔ زرنگار علم و رایت . (ناظم الاطباء). کاظم قدری، در فرهنگ مفصل ترکی خود این کلمه را فارسی دانسته و در عربی نیز به همین صورت «منجوق » و به معنی قسمی علم وارد شده . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ماهچه ٔ علم : سر ماه دادش کلاه و کمر یکی مهر منجوق و زرین سپر. اسدی (گرشاسبنامه چ یغمائی ص ٣٢٧). ای برده علامت به رخ خوب و به قامت شد ریش تو ماننده ٔ منجوق علامت . دهقان علی شطرنجی . از بهر تو می طرازد ایام منجوق ز صبح و پرچم از شام . خاقانی . گر چتر روزسوختم از دم عجب مدار منجوق صبح و پرچم شب هم بسوختم . خاقانی . ز موج خون که بر می شد به عیوق پر از خون گشته طاسکهای منجوق . نظامی (خسرو و شیرین چ وحید ص ١٦٢). چو از رایت شیرپیکر سپهر برآورد منجوق تابنده مهر. نظامی . در کوکبه ٔ طلوع آدم منجوق لوای عز والاست . عطار (دیوان چ تقی تفضلی ص ٨٥١). منجوق عماری رفعتش فرق فرقد و عیوق می شود. (لباب الالباب چ نفیسی ص ٦٤). ◄ عَلَم را نیز گفته اند. (فرهنگ رشیدی ) (برهان ). نوعی عَلَم . (از دزی ج ٢ ص ٦١٧). رایت . درفش . قسمی علم : خلعتی سخت بزرگ فاخر راست کرده بودند حاجب بزرگ را از کوس و علامتهای فراخ و منجوق و غلامان و بدره های درم و... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٥٦). ز منجوق و از گونه گونه درفش شد آذین زده روی چرخ بنفش . اسدی . بی اندازه منجوق و زرین درفش همان چترها زرد و سرخ و بنفش . اسدی . همیدون هزار اسب زرین ستام صد و شصت منجوق از بهر نام . اسدی . کمترین منجوق بنماید همی در موکبت آن ظفرها کز درفش کاویان آمد پدید. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ١٤٩). طرب با جام زرینش به بزم اندر برابر شد ظفر با ماه منجوقش به رزم اندر به راز آمد. امیرمعزی (ایضاً ص ١٩٤). ز گردش سم شبدیز تست شرم سپهر ز تابش مه منجوق تست رشک قمر. امیرمعزی (ایضاً ص ٢٤٤). از برای نصرت دین ساختی هر روز و شب طبل و منجوق و عراده نیزه و خود و مجن . سنائی (دیوان چ مصفا ص ٢٦١). ماه منجوق تو انجم سپرد رایت رای تو لشکر شکند. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ٣٦٥). اینک اینک چتر سلطان شریعت دررسید ماه منجوقش بر اوج گنبد اخضر رسید. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ٣٧٧). ماه گردون سر منجوق تو باد زهره رامشگر مهمان تو باد. جمال الدین عبدالرزاق (ایضاً ص ٣٧٤). شب چون منجوق برکشید بلند طاق خورشید را درید پرند. نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ٢١٥). تراست قبه ٔ قدری که ماه منجوقش نشد گرفته به خم کمند وهم و گمان . کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ٣٥). ماه منجوق قبه ٔ اعظم نعل یکران چرخ پیمایت . کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص ١٦٣). تابان به رزم اندرش ماه منجوق بیضامثال از دست پور عمران . ریاض همدانی . ◄ به معنی چتر هم آمده است و آن چیزی باشد که به جهت محافظت آفتاب بر بالای سر نگاه دارند. (برهان ). چتر و سایبان . (ناظم الاطباء) : باغ پنداری لشکرگه میر است که نیست ناخنی خالی از مطرد و منجوق و علم . فرخی . منجوق و علامات و بدره های سیم و تخته های جامه در میان باغ بداشته بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٥٦). پیش آیدم باغ ارم بر چتر و خرگاه و خیم از طبل و منجوق و علم چون درگه جمشید یل . لامعی . چون به دروازه ٔ شهر رسیدند لشکربسیار از شهر بیرون آمده بودند و کوس و بوق و علم ومنجوق بیرون آوردند. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ نفیسی ). ◄ در شواهد زیر به معنی پرچم آمده است که منگوله ٔ علم باشد : چو زلف بتان جعد منجوق باد گهی برنوشت و گهی برگشاد. اسدی (از فرهنگ رشیدی ). به هر سو دیلمی گردن به عیوق فروهشته کُلَه چون جعد منجوق . نظامی . ◄ رایتی که بر کنگره های برج جهت اعلام نماز جماعت افراخته کنند. ◄ تاج . ◄ گوی و دیگر زینتهایی که بر بالای منار و برج آیین می بندند. (ناظم الاطباء). ◄ مهره های خرد از شیشه یا بلور که زینت را بر جامه ها دوزند و یا بر ریسمان کشند و بر گردن کودکان آویزند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه