منجلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ جَ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- روشن، آشکار.<BR>۲- کسی که جلای وطن کرده و از میهن خود بیرون رفته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ جَ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- روشن، آشکار. ۲- کسی که جلای وطن کرده و از میهن خود بیرون رفته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منجلی . [ م ُ ج َ ] (ع ص ) روشن و آشکارا. (غیاث ) (آنندراج ). هویدا و منکشف . روشن و آشکار. (از ناظم الاطباء): به نص جلی سیجعل اﷲ بعد عسر یسراً آن غمام عماقریب منجلی گردد. (نفثةالمصدور چ یزدگری ص ٧٣). ◄ آنکه از وطن خود بیرون رود. (از ناظم الاطباء). از وطن خود بیرون رونده . (غیاث ) (آنندراج ).
منجلی . [ م ِ ج ِ ] (ص ) صفت چشمان کج شبیه چشم مغولان است . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).