منجز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منجز. [ م ُ ن َج ْ ج َ ] (ع ص ) حاجت رواشده . برآورده شده . وفاشده . ◄ قطعی . مسلم . رجوع به مدخل بعد شود. - عقد منجز . رجوع به ذیل عقد شود.
منجز. [ م ُ ج ِ ] (ع ص ) وفاکننده ٔ وعده و رواکننده ٔ حاجت . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : همه امرش به کام دل روان باد همه آهنگ او را دهر منجز. منجیک . ◄ چست و چالاک . (ناظم الاطباء). ◄ داروی مسهل . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).