منجد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منجد. [ م ُ ج ِ ] (ع ص ) به سوی نجد درآینده و در شهرهای نجد شونده . ج، مناجد و مناجید. (ناظم الاطباء). به نجد درآینده . مقابل مُتهِم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : امتهمون انتم ام منجدون . (معجم البلدان ج ٦ ص ١٥٦، یادداشت ایضاً). ◄ یاری دهنده . رجوع به انجاد شود.
منجد. [ م ِ ج َ ] (ع اِ) رسن خرد، کذا فی الأکثر وفی بعض النسخ جُبَیل . (منتهی الارب ). رسن خرد و یا کوه کوچک خرد. (ناظم الاطباء). کوه کوچک . (اقرب الموارد). ◄ حمایل مرصع به نگینها از مروارید وزر با قرمفل در عرض یک وجب که بیاویزند آن را از گردن تا زیر پستان بر موضع نجاد. ج، مناجد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منجد. [ م ُ ن َج ْ ج َ ] (ع ص ) آزموده و آزمایش دیده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آراسته . (ناظم الاطباء). مزین . (اقرب الموارد).