منجح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منجح . [ م ُ ج ِ ] (ع ص ) فیروزمند. ج، مناجیح، مناجح . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ نجات بخش . نتیجه بخش . رهایی دهنده . رهاننده : آنگه ندامت و تأسف مربح و منجح نباشد. (سندبادنامه ص ٧٩). تدبیر صالح و اندیشه ٔ منجح آن است که به وسوسه ٔ شیطانی و هندسه ٔ سحردانی اساس دنیادوستی در سینه ٔ او افکنی . (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٨٢). فرمود که هرچند نه قوت بازو مفید خواهد بود نه حصانت مکان منجح، اما بارورا مرمت و عمارت واجب می باید داشت . (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ١٣٥). حسرت و تأسف بر اعوام تعطیل منجح نه . (جهانگشای جوینی ). او را استرخای مثانه بود ومدتهای مدید اطبای حاذق به علاج او مشغول بودند منجح نیامد. (جامعالتواریخ رشیدی ). رجوع به انجاح شود.
منجح . [ ] (اِ) هو البرود الکافوری . (بحرالجواهر). یراد به فی الکحل الروشنایا و الادویة معجون النجاح . (تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ص ٣٣٣). برود کافوری . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به برود شود.