منتقع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منتقع. [ م ُ ت َ ق َ ] (ع ص ) گونه برگردیده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). رنگ و گونه برگشته . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به انتقاع شود.
منتقع. [ م ُ ت َ ق ِ ] (ع ص ) آنکه می کشد شتر را برای مهمان از سفر آمده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به انتقاع شود. ◄ خیس شده . که رطوبت به باطن او رسیده باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ج ١ ص ١٤٨). رجوع به انتقاع شود.