منتقد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ ق) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- جداکنندة درم خوب از بد.<BR>۲- انتقاد کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ ق) [ ع. ] (اِفا.) ۱- جداکننده درم خوب از بد. ۲- انتقاد کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منتقد. [ م ُ ت َ ق ِ ] (ع ص ) نقدستاننده . (غیاث ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ آنکه سره می کند درم را و خوب آن را از بد جدا می کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آنکه عیوب شعر را بر گوینده ٔ آن آشکار کند. (از اقرب الموارد). آنکه آثار ادبی و هنری را مورد بررسی و مطالعه قرار می دهد و معایب و محاسن و موارد قوت و ضعف آن آشکار می سازد . ناقد. نکته گیر. خرده گیر. ◄ کودک جوان شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به انتقاد شود.
منتقد. [ م ُ ت َ ق َ ] (ع ص ) سره کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). درم خوب از بد سوا شده و شمرده شده . (ناظم الاطباء). ◄ پاک . (غیاث ). محض . خالص : او به بینی بو کند ما با خرد هم ببوئیمش به عقل منتقد . مولوی (مثنوی چ خاور ص ١٩٣). ◄ (مص ) در قول حریری : «و محک المنتقد»، مصدر میمی است به معنی انتقاد. (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
انتقادکننده، ایرادگیر، ناقد، خردهگیر، عیبجو، معترض، نکتهگیر، انتقادگر، انتقادجو ناقد، نقدنویس
فرهنگ طیفی واژهدان
تقبیح کننده، ایرادگیر، عیبجو، معترض، بهانهجو [ی]، بهانهگیر، ایرادگیر، اشکالتراش، دشمن، فحاش آدم منتقد، سانسورچی، بدگو، آدم گلهگزار تعبیرکننده
واژگان فارسی سره واژهدان
خرده گیر، خردهگیر