منتفخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منتفخ . [ م ُ ت َ ف ِ ] (ع ص ) برآماسیده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). متورم . ورم کرده . آماسیده . آماهیده . بادکرده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به انتفاخ شود. - منتفخ شدن ؛ آماسیدن . (یادداشت ایضاً). باد کردن برآمدن . - منتفخ گردیدن ؛ منتفخ شدن : خون دل برجوشد و عروق و شرایین از آن منتفخ گردند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ٣٥٥). رجوع به ترکیب قبل شود. ◄ سخت خشمگین . (مهذب الاسماء). ◄ روز بلندبرآمده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).