منتظر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ ظِ) [ ع. ] (اِفا.) چشم به راه، کسی که انتظار میکشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ ظِ) [ ع. ] (اِفا.) چشم به راه، کسی که انتظار میکشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منتظر. [ م ُ ت َ ظَ ] (ع ص ) چشم داشته شده . مورد انتظار. کسی یا چیزی که چشم براه او باشند : این وعید در حق جهودان باقی است و منتظر. (کشف الاسرار ج ٢ ص ٥٢٥). هست از تو منتظر که نهی حشمتش به سر چو نان که حشمت پدر الب ارسلان نهاد. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ١٨٦). با این همه درد فراق بر اثر و سوز هجران منتظر. (کلیله و دمنه ). همیشه منتظرم هدیه ٔ هدایت را ولیک مهدی در مهد نیست منتظرم . سنائی (دیوان چ مصفا ص ٢٠٢). ناید اندر کرشمه ٔ نظرت هرچه تقدیر منتظر دارد. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ١٢٥). - امام منتظر . رجوع به مدخل بعد شود. - مهدی منتظر . رجوع به مدخل بعد شود.
منتظر. [ م ُ ت َ ظَ ] (اِخ ) لقب امام دوازدهم شیعه، محمد مهدی (ع ) است . مهدی موعود. مهدی منتظر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : نصرت اسلام و قهر کفر از آن سان کرده ام کآفرین گوید اگر بیند امام منتظر. ابن یمین (دیوان چ باستانی راد ص ٩٢). آن امام ذوالاحترام در کنیت و نام با حضرت خیرالانام علیه و آله تحف الصلوة و السلام ...موافقت دارد و مهدی و منتظر و الخلف الصالح و صاحب الزمان و حجة و قائم از جمله ٔ القاب آن جناب است . (حبیب السیر چ خیام ٢ ص ١٠٠). رجوع به مهدی شود.
منتظر. [ م ُ ت َ ظِ ] (ع ص ) درنگ کننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). آنکه درنگ می کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ چشم دارنده . (دهار) (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آنکه چشم می دارد و کسی که انتظار می کشد و چشم داشت دارد. (ناظم الاطباء). چشم براه . چشم در راه . مترقب . مترصد. بیوسان . نگران . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ج، منتظرین، منتظرون : و انتظروا اًنا منتظرون . (قرآن ١٢٢/١١). فأعرض عنهم و انتظر اًنهم منتظرون . (قرآن ٣٠/٣٢). فانتظروا اًنی معکم من المنتظرین . (قرآن ٧١/٧). منتظر آواز کوس باشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٧). منتظر آنکه هم اکنون مردم ایشان را برگردانند و برایشان زنند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٤٢). دی شد و امروز نپاید همی دی شد و تو منتظر بهمنی . ناصرخسرو. لشکر مردگان بر در شهر منتظر تواند و عهد کرده اند تا ترا نبرند برنخیزند. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ٧٧٦). اگر کسی به بازی و خنده مشغول باشد در وقتی که لشکر بر در شهر باشد و منتظر وی ... از وی احمق تر که باشد. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ٧٧٦). در عنکبوت نگاه کن که ... خویشتن سرنگون ازیک گوشه درآویزد منتظر آنکه تا مگسی بپرد که غذای وی آن بود. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ٧٩١). داود طایی را دیدند که به شتاب می شد به نماز، گفتند این چه شتاب است ؟ گفت : لشکر در شهر است منتظر منند. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ٨٦٩). منتظر وصلت تو خواهم بودن آری الانتظار موت الاحمر. مسعودسعد. منتظر بود این سعادت را جهان از دیرباز یافت مقصود و برون آمد زبند انتظار. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ٣٠١). منتظر می باشم که اگر مهمی باشد من آن را... کفایت کنم . (کلیله و دمنه ). همیشه منتظرم هدیه ٔ هدایت را ولیک مهدی در مهد نیست منتظرم . سنائی (دیوان چ مصفا ص ٢٠٢). گام برون نه یکی، کز پی بوسیدنش مردمک دیده ها، منتظر کام تست . سنائی (ایضاً ص ٣٧٨). بر فلک چهارمین عیسی موقوف را وقت خروج آمده ست منتظر رای تست . سنائی (ایضاً ص ٣٧٩). زیرا که منتظر غیری نبود و همیشه باشد که قائم به خود است به غیر، نی . (چهارمقاله ص ٧). خواجه ... وصیت نامه بنوشت ... و خصمان را بحلی خواست و کار را منتظر بنشست . (چهارمقاله ص ٩٩). مردی اندر نزدیک وی شد، گفت : مرا وصیتی کن . گفت : مردگان منتظر تواند. (ترجمه ٔ رساله ٔ قشیریه چ فروزانفر ص ٣٦). منتظران تواند مانده ترنجی به کف رخش برون تاز هان پرده برانداز هان . خاقانی . عقل درختی است پیر منتظر آن کز او خواهی تختش کنند خواهی چوگان او. خاقانی . منتظری تا ز روزگار چه خیزد عقل بخندد جز انتظار چه خیزد؟ خاقانی . قرب بیست هزار مرد از مطوعه ٔاسلام از اقصای ماوراءالنهر آمده بودند و منتظر ایام حرکت سلطان نشسته . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٠٨). منتظر راحت نتوان نشست کان به چنین عمر نیاید به دست . نظامی . سرخ گلی غنچه مثالم هنوز منتظر باد شمالم هنوز. نظامی . منتظران را به لب آمد نفس ای ز تو فریاد به فریاد رس . نظامی . منتظر صدهزار گونه بدی گشت هرکه مزاج زمانه نیک بدانست . (از تاج المآثر). بانفس مطمئنه در این خاک روز و شب بیدار خفته منتظر صبح محشرم . کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ١٣٧). منتظر گو باش بی گنج آن حقیر زآنکه ما غرقیم حالی در عصیر. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٣٨٢). منتظر که کی شود این شبه به سر تا برآید از گشادن بانگ در. مولوی . منتظر ایشان و او هم منتظر تا که جمعآیند خلق منتشر. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ١٥٣). منتظر بنهاده دیده در هوا از زمین بیگانه عاشق بر سما. مولوی (ایضاً ص ٣٩٦). دمی منتظرباش بر طرف بام که بیرون فرستم به دست غلام . (بوستان ). معتقدان و دوستان از چپ و راست منتظر کبر رها نمی کند کز پس و پیش بنگری . سعدی . و اعیان این مملکت به دیدار او مفتقرند و که پیوسته منتظر و مترصدبود که بر لفظ شیخ چه می رود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ٢٢٢). بعد از آن سنت ظهر بگزارد و به جهت فرض، منتظر جماعت بنشیند. (مصباح الهدایه ایضاً ص ٣٢٤). حکایت از جنید که وقتی در مسجد... بودم با جماعتی منتظر جنازه ای که بر وی نماز کنیم . (مصباح الهدایه ایضاً ص ٢٠٥). منتظر بودند خلقان مدتی این فتح را جمله را دادی به یک ساعت خلاص از انتظار. ابن یمین . - منتظرالوزاره ؛ لقبی است طعنه آمیز و درباره ٔ کسی گویند که در حرکات و سکنات چنان نماید که بزودی به منصب وزارت رسد بی آنکه موقعیت و یا شایستگی احراز آن را داشته باشد. - منتظر خدمت ؛ (اصطلاح حقوق اداری ) عبارت است از حال و وضع مستخدمی که طبق قانون استخدام کشوری تصدی شغلی را به عهده نداشته و در انتظار ارجاع خدمت است . (ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی ). کارمندی که به طور موقت از کار برکنار شود و هرگاه در طول برکناری از کار، حقوق ایام انتظار خدمت دریافت دارد او را منتظر خدمت با حقوق گویند و اگر حقوقی به وی پرداخت نشود منتظر خدمت بدون حقوق نامند. - منتظر داشتن ؛ چشم براه نگه داشتن . منتظر گذاشتن : زن حجام بیامد و گفت دوست چندین منتظر چرامی داری . (کلیله و دمنه ). - منتظر شدن ؛ نگران شدن و درنگ کردن با تشویش . (ناظم الاطباء). پاییدن . انتظار کشیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - منتظر کردن ؛ نگران کردن . (ناظم الاطباء). - منتظر گذاشتن ؛ چشم براه نگه داشتن . - منتظر گشتن ؛ چشم براه شدن . مترقب گردیدن : منتظر گشتند زخم قهر را قهر آمد نیست کرد آن شهر را. مولوی . - منتظر ماندن ؛انتظار کشیدن . چشم براه بودن : منتظر مانی در آن روز دراز در حساب و آفتاب جان گداز. مولوی .
مترادف و متضاد واژهدان
امیدوار، انتظارکش، چشمبهراه، گوشبهزنگ مترصد، مترقب متوقع، مراقب، نگران
فرهنگ طیفی واژهدان
متوقع، آرزومند، امیدوار مترصد، معطل، بلاتکلیف، نگران، دلواپس آماده بهخدمت، منتظر خدمت متوقع، پرتوقع
واژگان فارسی سره واژهدان
نگران، دلمان، چشمدار، چشم در راه، چشم به راه، چشم براه، بیوسیده، بیوسان
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی