منتصب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منتصب . [ م ُت َ ص َ ] (ع ص ) دیگ بر بار. دیگ نصب شده : بئس المطاعم حین الذل یکسبها القدر منتصب و القدر مخفوض . سعدی (گلستان ).
منتصب . [ م ُ ت َ ص ِ ] (ع ص ) برپای خاسته . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). برپای شونده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - غبار منتصب ؛ گرد برخاسته و بلندشده . (از اقرب الموارد). ◄ راست . قایم . افراخته : در خم دور فلک تا عدل باشد کوژپشت عافیت را کی تواند بود قامت منتصب . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ٥٢١). نظر به موضع سجود دارد و چنان بایستد که قامتش منتصب و مستقیم باشد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ٣٠٤). - منتصب القامه ؛ راست بالا. مستوی القامه . افراخته قامت : او حیوانی است که در بیابان ترکستان باشد منتصب القامة، الفی القد، عریض الاظفار... (چهارمقاله صص ١٤ - ١٥). ◄ به کاری قیام کرده . (ناظم الاطباء)(از منتهی الارب ). گمارده . منصوب شده : منتصب بر هر طویله رایضی جز به دستوری نیاید رافضی . مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ١٧٠). ◄ نصب داده شده . (ناظم الاطباء). حرف نصب پذیرنده . (از اقرب الموارد).