منبلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منبلی . [ مَم ْ ب َ ] (حامص ) کاهلی و بیکاری . (برهان ). کاهلی . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ بی اعتقادی و انکار. (برهان ) (ناظم الاطباء). بداعتقادی و منکری . (غیاث ) (آنندراج ) : آن چنان اصل جهل و منبلیی خیره بگزید قتل چون علیی . سنائی (حدیقةالحقیقة چ مدرس رضوی ص ٢٥٨). بدرگی و منبلی و حرص و آز چون کنی پنهان به شید ای مکرساز. مولوی (مثنوی چ نیکلسن دفتر٣ ص ٣٩). رجوع به منبل شود.