منبل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ بَ) (ص.)<BR>۱- تنبل، بیکار.<BR>۲- بی - اعتقاد، بداعتقاد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ بَ) (ص.) ۱- تنبل، بیکار. ۲- بی - اعتقاد، بداعتقاد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منبل . [ مُم ْ ب ِ / ب َ ] (ص ) به معنی منکر است که انکارکننده و از راه و روش دور باشد. (برهان ) (از ناظم الاطباء). منکر و از راه و روش دور. (انجمن آرا).
منبل . [ مَم ْ ب َ ] (ص ) کاهل و بیکار. (از برهان ). کاهل و سست . (غیاث ) (آنندراج ). بیکار و کاهل و تنبل . (ناظم الاطباء). کاهل و بیکاره . (انجمن آرا). سست و ضعیف . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مؤلف سراج اللغات گوید: «چنان به خاطر می رسد که به معنی کاهل همان تنبل است به تای فوقانی به جای میم، چنانکه بگذشت و منبل به میم تصحیف بود». و ممکن است مهمل «تنبل » باشد. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : تن که لاغر بود بود منبل پس چو فربه شود شودکاهل . سنایی . خر بود خادمی ولی کاهل که به کار اندرون بود منبل . سنائی (حدیقةالحقیقه چ مدرس رضوی ص ١٢٣). منبلی گفت بر درش قائم زآن شده ستم که اکلها دائم . سنائی . خاک ساکن و منبل با لگد ستوران و قدم گوران می سازد. (مقامات حمیدی چ اصفهان ص ٢٠٨). خدایا دست مست خود بگیر ارنی در این مقصد ز مستی آن کند با خود که در سستی کند منبل . مولوی (از انجمن آرا). قول بنده ایش شأاﷲ کان بهر آن نبود که منبل شو از آن . مولوی (مثنوی چ رمضانی هم ٣٣١). ◄ محل زخم . ◄ نام دوائی است که بر زخمهای تازه استعمال کنند. (غیاث ) (آنندراج ) : گفت پالانش فرونه پیش پیش داروی منبل بنه بر پشت ریش . مولوی . ◄ به معنی بی اعتقاد و بداعتقاد هم هست، چنانکه گویند که فلانی را منبلم ؛ یعنی بی اعتقاد اویم و اعتقادی به او ندارم . (برهان ). بداعتقاد. (غیاث ) (آنندراج ). بی اعتقاد و بداعتقاد. (ناظم الاطباء) : شرع ورزی نیاید از منبل حق گزاری نیاید از کاهل . سنائی (از انجمن آرا). ترک کن این جبر جمع منبلان تا خبریابی از آن جبر چو جان . مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٣٣٣).