منبسط
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ بَ س) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- پهن و گسترده شده.<BR>۲- گشاده رو، خندان.<BR>۳- دستخوش انبساط.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ بَ س) [ ع. ] (اِفا.) ۱- پهن و گسترده شده. ۲- گشاده رو، خندان. ۳- دستخوش انبساط.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منبسط. [ مُم ْ ب َ س ِ ] (ع ص ) گشاده شونده و گسترده شونده . (غیاث ) (آنندراج ). گسترده . پهناور. پهن و ممتد و دراز. (از ناظم الاطباء) : ز انعام تو منبسط شد زمین در ایام تو مندرس شد فنا. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ٣٢). ساحتش منبسط، هواش درست تله ٔ صدهزار عاشق سست . سنائی (مثنویها چ مدرس رضوی ص ٢٠٩). - منبسط کردن ؛ گستردن . گسترش دادن : قرص آفتاب اعلام انوار بر عالم منبسط کردی . (مجالس سعدی ). ◄ غیرمرکب . بسیط. بدون صورت . عاری از صورت : روحهای منبسط را تن کند هر تنی را باز آبستن کند. مولوی . منبسط بودیم و یک گوهر همه بی سر و بی پا بدیم آن سر همه . مولوی . ◄ گسترده . منشعب . کشیده : ز قعر محیط قدم منبسط بین به وادی امکان هزاران جداول . جامی . ◄ مجازاً به معنی مسرور و خوشحال و انبساطآرنده آید. (غیاث ) (آنندراج ). دارای انبساط و گشاده رویی . (ناظم الاطباء). - منبسط گردیدن ؛ انبساط خاطر پیدا کردن . خوشحال شدن : پس نه از فقد محبوبی اندوهگین شود...و نه به ظفر بر مرادی اهتزاز کند و نه به ادراک ملایمی منبسط گردد. (اخلاق ناصری ).
مترادف و متضاد واژهدان
باز، گسترده، گشاده، گشوده بشاش، خوشحال، شادان، گشادهرو (متضاد: بسته، منقبض)
فرهنگ طیفی واژهدان
متورم، پرباد، انبساطیافته، توسعهیافته، بازشده بسطیابنده، درحال انباشت، افزاینده بسیط، باز، پهناور، گسترده، وسیع ضخیم، کلفت، عریض رشدیافته، بالغ، شکفته، شکوفا، رسیده بزرگشده، برآمده، بادکرده، درشت محدب پرآبله، تاولزده، پرورده، پفآلود، پفی، محدب
واژگان فارسی سره واژهدان
گشوده، گسترده