منبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منبر. [ مِم ْ ب َ ] (ع اِ) آنچه خطیب بر آن ایستد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنچه خطیب بر آن ایستد و خطبه خواند. کرسی مانندی پایه دار که واعظ و خطیب بر بالای آن نشسته خطبه خواند و موعظه کند. ج، منابر. (ناظم الاطباء). آله ٔ بلند شدن که جای خطیب باشد و این صیغه ٔ اسم آله است از «نبر» که به معنی برداشتن است . (غیاث ).کرسی خطیب یا واعظ چنانکه در کنیسه و مسجد وجود دارد و از بالای آن با جمع سخن گوید و آن را به جهت بلندبودن از اطراف خود «منبر» گویند. و مکسور بودن این کلمه به جهت تشبیه است به اسم آلت . ج، منابر. (از اقرب الموارد). نشیمنی از چوب و جز آن به چندپایه که واعظ و امام و خطیب و روضه خوان بر آن نشینند و خطبه ووعظ و مصیبت اهل بیت گویند. کرسی چندپله برای وعاظ و مذکران . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : فر و افرنگ به تو گیرد دین منبر از خطبه ٔ تو آراید. دقیقی . چو با تخت منبر برابر شود همه نام بوبکر و عمّر شود. فردوسی . چو زین بگذری دور عمّر بود سخن گفتن از تخت و منبر بود. فردوسی . بدین دشت هم دار و هم منبر است که روشن جهان زیر تیغ اندر است . فردوسی . ز آرزوی خاطب او ناتراشیده درخت هر زمان اندر میان بوستان منبر شود. فرخی . گرچه از طبعند هر دو به بود شادی ز غم ورچه از چوبند هر دو به بود منبر ز دار. عنصری . خطبه ٔ ملک را به گرد جهان بجز از تخت شاه منبر نیست . عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٣). همی درخت نماند ز بس که او سازد از او عدو را دار و خطیب را منبر. عنصری (ایضاً ص ٨٣). کرا خرما نسازد خار سازد کرا منبر نسازد دار سازد. (ویس و رامین ). ز یک پدر دوپسر نیک و بد عجب نبود که از درختی پیدا شده ست منبر و دار. ابوحنیفه ٔ اسکافی . چون به مسجد فرودآمد در زیر منبر بنشست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٢). بر پای دار دعوت مردم را به سوی امیرالمؤمنین در منبرهای مملکت خود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣١٤). این علوی روزی بر سر منبر این پیر را کافر خواند... وی نیز بر سر منبر این علوی را حرام زاده خواند. (قابوسنامه چ نفیسی ص ٣٣). پیوسته ... بر سر منبر یکدیگر را طعنها زدندی . (قابوسنامه ایضاً ٣٣). به علمی که ندانی مکن و از آن علم نان مطلب که غرض خود از آن علم و منبر بحاصل نتوانی کرد.(قابوسنامه ایضاً ص ٣١). چو بر منبر جدخود خطبه خواند نشیندش روح الامین پیش منبر. ناصرخسرو. خانه ٔ خمار چو قصر مشید منبر ویران و مساجد خراب . ناصرخسرو. همی خوانند بر منبر ز مستی خطیبان آفرین بر دیو ملعون . ناصرخسرو. هرچند که بر منبر نادان بنشیند هرگز نشود همبر بادانا نادان . ناصرخسرو. بر منبر انگشتری از انگشت بینداخت . (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ٧٣٨). منبر خطبه فتح سپهش خواهد گشت برج هر حصن که مانده ست به عالم عذرا. ابوالفرج رونی (دیوان چ چایکین ص ٦). بر منبر خطابت عدل تو خلق را در امر و نهی خطبه ٔ وعد و وعید باد. ابوالفرج رونی (ایضاً ص ٣٧). خطبه چون بنوشت بر نامش خطیب مهر و مه را از سر منبر کشید. مسعودسعد. به نام و ذکرش پیراست منبر و خطبه به فر و جاهش آراست یاره و گرزن . مسعودسعد. فلک چو مسجد و ماه دوهفته چون قندیل بنات نعش چو منبر، مجره چون محراب . امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ٥٨). در جهانداری فتوح او طراز دولت است در مسلمانی خطاب او جمال منبر است . امیرمعزی (ایضاً ص ٩٥). بخت گوید به نامش خطبه خواند بر فلک عرش و کرسی بس نباشد کرسی و منبر مرا. امیرمعزی (ایضاً ص ٤٩). آن مونس و حریف می و نقل مجلس است وین همره خطیب و مصلی و منبر است . امیرمعزی (ایضاً ص ٩٦). حسرت آن را کی بود کز دخمه زی دوزخ رود حسرت آن را کش به دوزخ ازسر منبر برند. سنائی (دیوان چ مصفا ص ٩٣). ما آن توییم و دل و جان آن تو ما را خواهی سوی منبر برو خواهی به سوی دار. سنائی (دیوان ایضاً ص ١٢٥). جان و دل بردی به قهر و بوسه ای ندهی ز کبر این نشاید کرد تا در شهرها منبر بود. سنائی (ایضاً ص ٤٢٢). هزار مسجد و محراب خالی است و خراب هزار منبر اسلام بی دعا و ثناست . عمعق (دیوان چ نفیسی ص ١٣٦). شب سیاه برافکند طیلسان سیاه خطیب وار به منبر بر آمد آن هنگام . عمعق (ایضاً ص ١٧٧). جمال مجلس و میدان و مرکب نظام مسجد و محراب و منبر. عمعق (ایضاً ص ١٦٠). شست به پیغام تیر، خطبه ٔ جان فسخ کرد دست به ایمان تیغ، منبر پیکر شکست . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ١ ص ٩٢). منت خدای را که شد آراسته دگر هم منبر از فواید و هم مسند از بیان . جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ٣٠٣). بود یکی منبر از رخام بر نخل پیری بر منبر رخام برآمد. خاقانی . بر امیرشمس المعالی قابوس بن وشمگیر خطا گرفتند که خطبه ای انشاد کرد و به خطیب فرستاد تا بر منبر جرجان فروخواندند. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ١٧١). گردن گل منبر بلبل شده زلف بنفشه کمر گل شده . نظامی . پسر او تولی پیاده شد و بر بالای منبر برآمد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ٨٠). او نیز از اسب فرودآمد و بر دو سه پایه ٔ منبر برآمد. (جهانگشای جوینی ایضاً ص ٨١). به مصلای عید رفت و به منبر برآمد.(جهانگشای جوینی ایضاً ص ٨١). منبر و محراب سازم بهر تو در محبت قهر من شدقهر تو. مولوی . منبر مهتر که سه پایه بده ست رفت بوبکر و دوم پایه نشست . مولوی . منبری کو که در آنجا مخبری یاد آردروزگار منکری . مولوی . قصه ای مشهور است که وقتی عمر در مدینه بر منبر خطبه می خواند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ١٧٨). رفعت منبر او گر بیقین نشناسید اولین پایه ٔ او طارم اخضر گیرید. ابن یمین . ما به رندی در بساط قرب رفتیم و هنوز همچنان پیر ملامتگر به پای منبر است . کمال الدین خجندی . گام بر منبر احمد زده اکنون بوجهل تکیه بر مسند مهدی زده اینک دجال . فتحعلی خان صبا. - اهل منبر ؛ روضه خوان . خطیب . واعظ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - منبر آلودگان ؛ کنایه ازقالب و جسد فاسقان و نامقیدان باشد. (آنندراج ). قالب فاسقان و نامقیدان . (ناظم الاطباء). - منبر رفتن ؛ در تداول پرگوئی کردن، مخصوصاً در بدگوئی از کسی : برای من منبر رفته است . شنیده ام پشت سر من منبر رفته ای ! - منبر نه پایه ؛ کنایه از عرش است که فلک نهم باشد. (برهان ) (آنندراج ). عرش و فلک نهم . (ناظم الاطباء) : کرسی شش گوشه به هم درشکن منبر نه پایه به هم درفکن . نظامی (مخزن الاسرارچ وحید ص ٩). - امثال : این مال من این مال منبر این هم مال ننه ٔ قنبر؛ معلوم است که منبر هم متعلق به گوینده و ننه ٔ قنبر نیز زن او بوده است . مثل را در موقعی که قاسم، تقسیمی را بالتمام به نفع خود کند آرند. (امثال و حکم ج ١ ص ٣٣٧). ◄ تخت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ گویا معنی مسجد جمعه و جامع دهد که در آن در روزهای جمعه و اعیاد دیگر خطبه کنند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). منبر بودن در شهری، به اصطلاح قدیم، داشتن مسجدجامع است که کنایه از شهر بودن و دیه نبودن آنجاست . (حاشیه ٔ تاریخ بلعمی چ بهار و پروین گنابادی ص ٣٧٠) : شهرها بسیار است و به همه ٔ شهرها اندر منبر است . (تاریخ بلعمی ایضاً ص ٣٧٠). واسط شهری بزرگ است و به دو نیمه است و دجله به میان وی همی رود... و اندر هر دو منبر است . (حدودالعالم، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و این ناحیت را (گوزکانان را) روستاها و ناحیت های بزرگ بسیار است ولکن شهرهای با منبر این است که مایاد کردیم . (حدودالعالم، یادداشت ایضاً). ایشان را (دیلمان خاصه را) هیچ شهری با منبر نیست . (حدودالعالم ایضاً). خوارزم ولایتی است شبه اقلیمی هشتاد در هشتاد و آنجا منابر بسیار. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٦٦٥). حومه ٔ آن جامع و منبر دارد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٢٣). اقلید شهرکی کوچک است و حصاری دارد و جامع و منبر دارد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٢٤). بروجرد بینهما و کانت من القری الی ان اتخذ حمولة وزیر آل ابی دلف بها منبراً. (معجم البلدان ج ٢ ص ١٥٥). ◄ در تداول، جایی که از تخته کرده اند به دکان خبازان و نان بر آن نهند سرد شدن را. جای گستردن نانها در جلو دکان نانوایی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ (اِخ ) (اصطلاح نجوم ) نام دیگر ذات الکرسی یا مرأة ذات الکرسی است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
منبر. [ مَم ْ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش شاهین دژ است که در شهرستان مراغه واقع است و ٤٩٩ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).