منال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منال . [ م َ ] (اِخ ) دهی از دهستان و بخش قیروکارزین که در شهرستان فیروزآباد فارس واقع است و در حدود ١٨٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
منال . [ م َ ] (ع اِ) جای یافتن چیزی . (غیاث ). ◄ (مص ) نیل . یافتن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در عربی مصدر است و به معنی یافتن و به چیزی رسیدن یا چیزی به کسی رسیدن . (کلیله و دمنه چ مینوی حاشیه ٔ ص ٣١٣) : اگر در باب ایشان اصطناعی فرمائی ... به منال و اصابت که از اشغال یابند شادمان و مستظهر شوند. (کلیله ایضاً). - بعیدالمنال ؛ که دست یافتن بدان دشوار باشد : همت بر کاری بعیدالمنال گماشته است که بدان دشوار توان رسید. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٢٣٨). ◄ (اِ) طور و طریقه و منوال وخوی . (ناظم الاطباء). ◄ حاصل و محصول اراضی ملک و باغ و مزرعه و جز آن . (از ناظم الاطباء). محل حصول شی ٔ، چنانکه اراضی ملک و جاگیر و باغ و مزرعه و دکان که این همه محل حصول مال و زر هستند. (غیاث ): ولیکن گرفتم که هرگز نجویم نه ملک و منالی نه مال و متاعی . خاقانی . چه یافتن منال بی وسیلت مال دشخوار و ناممکن بود. (سندبادنامه ص ٢٩٣). بنده صاحب عیال و مال نداشت بجز آن مزرعه منال نداشت . نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ٣٤٠). منال مسلمانان کلی برمی داریم . (المضاف الی بدایع الازمان ص ٢٠). از جهت موضوع غله ٔ منال ایشان که راه حرمت نرفته بود... (المضاف الی بدایعالازمان ص ٣٥). ◄ مال و دولت و ثروت . (ناظم الاطباء). آنچه یابند از مال و ثروت و خواسته . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : به پیراستن کار و به آراستن ملک از او یافته هر شاهی رسمی و منالی . فرخی . نگردد چون منی خود گرد بیشی نه گرد حیلت از بهر منالی . ناصرخسرو. نیست در این کنج و در این نیز گنج نامدم اینجای ز بهر منال . ناصرخسرو. ز رای تست خرد را دلیل و یاریگر ز دست تست سخا را منال و دست گذار. مسعودسعد. به منال و اصابت که از اشغال یابند شادمان و مستظهر شوند. (کلیله و دمنه ). نه در صدر تملق کنم ز بهر طمع نه از ملوک مذلت کشم ز بهر منال . عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ١ ص ٢٤١). خلق همه عالم ز تو با نفع ومنالند بر عالمیان عالم نفعی و منالی . سوزنی . چهار چیزکه اصل فراغت است و منال نیرزد آن به چهار دگر در آخر حال کند به شرم ملامت، عمل به خجلت عزل بقا به تلخی مرگ و طمع به ذل سؤال . اثیرالدین اخسیکتی (دیوان چ همایونفرخ ص ٤٣٤). بهر منال عیش، ز دوران منال بیش بهر مدار جسم به زندان مدار جان . خاقانی . سپاس من نه از وجه منال است بدان وجه ست کاین وجهی حلال است . نظامی . زهی سخای تو بر آز تنگ کرده مجال زهی عطای تو بر ما فراخ کرده منال . کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ١٩٣). در حجره ٔ وهم و خیال جهت حطام و منال پیش چون خودی بیش منال . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). اگر نه رشحه ٔ فیض سخای اوباشد خرد امید نبندد دگر به نیل منال . عبید زاکانی (دیوان چ اقبال ص ٢٩). - مال و منال ؛ ثروت و خواسته : آن پادشاهزاده ای بود که مال و منال خود به فساد جمع کرده بود. (قصص الانبیاء ص ١٧٤). گفت پندار که از مال و منال کشتیی بود ترا مالامال ... جامی . ما را تو و قبول نیازی و خلوتی مال و منال هر دو جهان از رقیب ما. نظیری . ◄ عطیه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).