مناطحة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مناطحة. [ م ُ طَ ح َ ] (ع مص ) با یکدیگر سرو زدن . (المصادر زوزنی ). شاخ زدن گاو و جز آن . نِطاح . (از اقرب الموارد). رجوع به مناطحه شود. ◄ به جنگ انداختن قچقار را. (از ناظم الاطباء).
مناطحه . [ م ُ طَ/ طِ ح َ / ح ِ ] (از ع، اِمص ) مناطحة. به یکدیگر شاخ زدن، مجازاً زد و خورد. مدافعه : این پادشاه که دایم عمر باد، در ایام مناطحه ٔ ایشان پای در دامن وقار کشید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ١١).وجود دو فحل در رمه به مناطحت کشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٢١٢). سلطان از کثرت لغط و سورت شطط ایشان تغافل نمود تا در آن مناطحه سر بر هم می زدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٣٣٢). بی مناطحه و مقابله از محامات ثغر اسلام و محافظت بیضه ٔ ملک تفادی نمودند.(المعجم چ مدرس رضوی چ ١ ص ٥). رجوع به مناطحة شود. - مناطحه کردن ؛ مجازاً زد و خورد کردن : با کوه مناطحه کردن سر به باد دادن است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).