ممشوق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- بلند قامت.<BR>۲- زیبا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (ص.) ۱- بلند قامت. ۲- زیبا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ممشوق . [ م َ ] (ع ص ) سبک گوشت . (منتهی الارب ) آنندراج ). رجل ممشوق ؛ مرد سبک گوشت .(از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ اسب دراز باریک میان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ قد ممشوق ؛ قد دراز و باریک . (از اقرب الموارد). ◄ کشیده بالا. (مهذب الاسماء). زیبا و باریک اندام : چو برگشت از من آن معشوق ممشوق نهادم صابری را سنگ بر دل . منوچهری . بدانی که ما عاشقانیم و بیدل تو معشوق ممشوق ماعاشقانی . منوچهری . بر تربت معشوق ممشوق ... شخص گرامی را بسمل کردمی . (سندبادنامه ص ١٥٠). ◄ نره ٔ دراز باریک . (آنندراج ): قضیب ممشوق ؛ نره ٔ دراز و باریک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ به معنی «باریک و دراز» : دویدم و خواستم که من بوسه بر پای تو دهم قضیب ممشوق در دست داشتی بر ناف من زدی، اکنون می خواهم که عوض آن باززنم . (قصص الانبیاء ص ٢٣٦). سید عالم فرمود: یا علی ! بلال را بفرما تا به خانه ٔ فاطمه رود و قضیب ممشوق بیاورد. (قصص الانبیاء ص ٢٣٦).