ممزج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ممزج . [ م ُ م َزْ زَ ] (ع ص، اِ) جامه ای است قیمتی از قسم کتان . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). نوعی جامه یعنی پارچه که زر در آن به کار می رفته است . (یادداشت مرحوم دهخدا) : پس مأمون آن روز جامه خانه ها عرض کردن خواست و از آن هزار قبای اطلس معدنی و ملکی و طمیم و نسیج و ممزج و مقراضی و اکسون هیچ نپسندید. (چهارمقاله ص ٣٣). از زرکش و ممزج و اطلس لباس من چون خیمه ٔ خزان و شراع بهار کرد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ١٤٩). بر اسب بخت کرد سوارم بتازگی تا خلعتم ممزج اسب سوار کرد. خاقانی (دیوان ص ١٥٠). در ممزج باشم و ممزوج کوثر خاطرم در معرج غلطم و معراج رضوان جای من . خاقانی (دیوان ص ٣٢٣). ◄ آب خانه . (غیاث اللغات از شرح دیوان خاقانی ) (آنندراج ).