مماسه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مماسة. [ م ُ ماس ْ س َ ] (ع مص ) مس کردن . دست مالیدن . مساس . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). یکدیگر را بسودن . (ترجمان القرآن ). مس کردن یکدیگر را. (ناظم الاطباء). ◄ آرمیدن با زن . (از منتهی الارب )(از آنندراج ). جماع کردن . مجامعت . (ناظم الاطباء).
مماسه . [ م ُ ماس ْ س َ / س ِ ] (از ع، اِمص ) مماسة. یکدیگر را بسودن . تماس . (مصادر زوزنی ). ملاقات و تلاقی دو چیز نه بتمامی بلکه به اطراف . سودن و خوردن سویی از جسم بسوی جسمی دیگر، چنانکه تداخلی روی ندهد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ مباضعه کردن . (مصادر زوزنی ). جماع . مواقعه . آرمیدن با زن . و رجوع به مماسة شود.