ملک آرای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملک آرای . [ م ُ ] (نف مرکب ) ملک آرا. کسی که آرایش می کند و مرتب می کند مملکت را. (ناظم الاطباء). که موجب نظم و رونق مملکت است : به شمشیر از جهان برداشت نام خسروان یکسر نماند از بیم آن شمشیرملک آرای گیتی بان . فرخی . همه ترکستان بگرفت و به خانه بنشست به شرف روزفزون و به هنر ملک آرای . فرخی . رای ملک آرایت این معنی در این فکرت بدید قوت خویش آشکارا کرد و ضعف من نهان . عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ٤٧١). رای ملک آرای خاتون آفتاب دیگر است بر زمین از آفتاب آسمان روشنتر است . امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ١٠١). کرد روشن عالمی از رای ملک آرای خویش آن خداوندی که سلطان جهان را مادر است . امیرمعزی (ایضاً ص ١٠١). عقل رامشگری است روح افزای عدل مشاطه ای است ملک آرای . سنائی . او پادشاه خردمند و عادل و ملک آرای بود. (چهارمقاله ). شغل دیوان حق زباطل فرق کلک تو کند کلک ملک آرای را چون فرق بشکافی دونیم . سوزنی . ملک توران مهره کردار است بر روی بساط رای ملک آرای تو بر مهره ماهر مهره باز. سوزنی . جهان به کام تو باد ای وزیر ملک آرای که تا به دولت شاه جهان تورانی کام . سوزنی . حقیقت است که در ملک شاه ملک آرای ز رای اوست ترازوی عدل را شاهین . سوزنی . کلک او رخسار ملک آرای باد دست او زلف ظفرپیرای باد. خاقانی . هر مبالغتی که رأی ملک آرای شاه در تمهید قواعد انصاف و تشیید مبانی انتصاف فرماید، طلیعه ٔ دوام دولت و مقدمه ٔ بقای سلطنت بود. (سندبادنامه ص ١١٢). خلف دوده ٔ سلغر شرف دولت و ملک ملک آیت رحمت ملک ملک آرای . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٧٣٤). خسروا دانی که در طی ممالک هرزمان رای ملک آرای تو از غیب آگاهی دهد. نزاری قهستانی . آفتاب از رقص همچون ذره ننشیند گرش در صفا با رأی ملک آرای او همبر نهند. ابن یمین . عید نو بر خسرو خسرونشان فرخنده باد رأی ملک آرای او را شاه انجم بنده باد. ابن یمین .