ملتحم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ حِ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- لحیم شده، به هم پیوسته.<BR>۲- زخمی که سر آن به هم آمده و التیام یافته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ حِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- لحیم شده، به هم پیوسته. ۲- زخمی که سر آن به هم آمده و التیام یافته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملتحم . [ م ُ ت َ ح ِ ] (ع ص ) جراحت کفشیرگرفته . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). - ملتحم شدن جراحت ؛ درست شدن آن . پیوسته شدن آن . سر استوار کردن آن . سر به هم آوردن ریش . ملتئم شدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ سخت گرداننده ٔ جنگ . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ مأخوذ از تازی، کفشیرگرفته و لحیم شده . (ناظم الاطباء).