ملبد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملبد. [ م ُ ب ِ] (اِخ ) ابن حرملة الشیبانی (مقتول به سال ١٣٨ هَ . ق .) مردی دلیر بود که درایام خلافت منصور عباسی با هزار سوار خروج کرد و بر ناحیه ٔ جزیره استیلا یافت و عظمت و قدرتی پیدا کرد. منصور چندین بار لشکر به جنگ وی فرستاد اما همه شکست یافتند و سرانجام خازم بن خزیمه را با هشت هزار سپاه جنگاور برای دفع وی گسیل کرد. ملبد در برابر این سپاه پایداری شگفت انگیزی از خود نشان داد تا جایی که نزدیک بود آنان را در هم شکند اما تیری بدو رسید و از پای درآمد. و رجوع به اعلام زرکلی ج ٣ ص ١٠٦٧ و کامل ابن اثیر چ بیروت ١٣٥٨ هَ .ق . ج ٥ ص ٤٨٢ و ٤٨٥ و تاریخ اسلام فیاض ص ١٨٦ شود.
ملبد. [ م ُ ل َب ْ ب َ / م ُ ب َ ] (ع ص ) پاره بردوخته . گویند: ثوب ملبد. (از ذیل اقرب الموارد).
ملبد. [ م ُ ل َب ْ ب َ ] (ع ص ) باران اندک . (از اقرب الموارد).