ملایمت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ یِ مَ) [ ع. ملائمة ] (اِمص.)<BR>۱- به نرمی رفتار کردن.<BR>۲- خوشخویی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ یِ مَ) [ ع. ملائمه ] (اِمص.) ۱- به نرمی رفتار کردن. ۲- خوشخویی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملایمت . [ م ُ ی َ / ی ِ م َ ] (از ع، اِمص ) سازواری . (غیاث ). مأخوذ از تازی، موافقت و سازواری . (ناظم الاطباء). ملائمة. و رجوع به ملائمة شود. ◄ مجازاً به معنی نرمی . (غیاث ). خوشی و خوبی و نرمی . - باملایمت ؛ بانرمی و باآهستگی و با درنگ و آرام . ◄ مدارا ونزاکت و لطافت و زیبایی و شیرین کاری و ملاطفت و مروت و خوش رویی . - ملایمت کردن ؛ انسانیت و مردمی کردن و مهربانی نمودن و شیرین زبانی و نرمی کردن . ◄ دست آموزی و فرمان برداری و آرامی . (ناظم الاطباء). ◄ دو چیز را فراهم آوردن . (غیاث ).
فرهنگ طیفی واژهدان
اعتدال، نرمی، میانهروی [راه میانه] متانت، وقر، سنگینی، وقار، سکوت، بردباری، صبر، آرامش، تهییجناپذیری تعدیل، اصلاح، تسکین تعادل، تساوی نرمش همواری [صاف بودن، مستقیم]
واژگان فارسی سره واژهدان
نرمی، نرمش، مهربانی، مهر