ملاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملاک . [ م َ ] (ع اِ) مخفف مَلأَک . (ازاقرب الموارد) (المنجد). مَلَک . فرشته : بود هاروت از ملاک آسمان از عتابی شد معلق همچنان . مولوی (مثنوی چ نیکلسن دفتر٥ بیت ٣٦٢٠). و رجوع به ملأک و ملک شود. ◄ قدرت و توانایی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اقتدار. (از اقرب الموارد): لیس له ملاک ؛ قدرت و توانایی ندارد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
ملاک . [ م ِ / م َ ] (ع اِ) ملاک الامر؛ سرمایه ٔ امر که بدان قائم باشد و یقال : القلب ملاک الجسد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). سرمایه ٔکار که بدان قائم باشد. (ناظم الاطباء). ◄ کتخدایی یا عقد. یقال : شهدنا ملاکه ؛ ای تزوجه و عقده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
ملاک . [ م ُل ْ لا ] (ع ص، اِ) ج ِ مالک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) : پنج قطعه زمین بسیط که در ولایت ... واقع است و از ملاک به ما منتقل شد. (مکاتبات رشیدی ص ١٨٢). چون آن بائرات معمور شود... و ارباب و ملاک را ازنو ارتفاع و استظهاری پدید آید رعایا مستظهر و متنعم شوند. (تاریخ غازان ص ٣٥٢). و رجوع به مالک شود.