ملاقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ) [ ع. ] (اِفا.) دیدار کننده، روبرو شونده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ ع. ] (اِفا.) دیدار کننده، روبرو شونده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملاقی . [ م َ ] (ع اِ) ج ِ مَلقاةو مَلقی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گوشت درون فرج یا رحم شتر. (از ذیل اقرب الموارد). و رجوع به ملقاة و ملقی شود. ◄ گوشت درون سر پستان اسب . (از ذیل اقرب الموارد). ◄ ملاقی الاجفان ؛ آنجا که پلکها به هم رسند. (از ذیل اقرب الموارد).
ملاقی . [ م ُ ] (ع ص ) دیدارکننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). آنکه دیدار می کند و آنکه می رسد به دیگری . ◄ مأخوذازتازی، روبارو و دوچار و پیوسته . (ناظم الاطباء). - ملاقی شدن ؛ روبارو شدن و دوچار گشتن و پیوسته و متصل شدن . (ناظم الاطباء).