مقوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقوی . [ م ُق ْ ] (ع ص ) ستور توانا وگویند فرس مُقْو و گویند فلان قوی مُقْو؛ یعنی فلان خودش توانا و دارای ستور تواناست . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ بی توشه . (مهذب الاسماء). مرد زاد سپری شده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آنکه به دشت و خشکی فرود می آید. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بلد مُقْو؛ شهر بی باران . (از ذیل اقرب الموارد).
مقوی . [ م ُ ق َوْ وا ] (ع اِ) مقوا. (ناظم الاطباء) : ایجاد کلاه نظامی که عبارت است از پوست بخارایی بدون مقوی مشتمل بر کلگی از مخمل سیاه ... (المآثر و الاَّثار ص ١٢٩). و رجوع به مقوا شود.
مقوی . [ م ُ ق َوْ وی ] (ع ص ) توانایی دهنده و تواناکننده . (آنندراج ). قوت دهنده و تواناکننده و استوار و محکم کننده و مضبوطکننده . (ناظم الاطباء). نیرودهنده . نیروبخش . نیروبخشنده . قوت دهنده . که قوت آرد. خلاف مضعف . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ تأییدکننده . مؤید. تقویت کننده : ومقوی این قول دلالت لفظ است بر آن ... (کشف الاسرار ج ٢ص ٥١٩). و چون یاسا و آیین مغول آن است که ... متعرض ادیان و ملل نه اند و چه جای تعرض است بلکه مقویان اند و برهان این دعوی قوله علیه السلام ان اﷲلیؤید هذاالدین بقوم لاخلاق لهم . (جهانگشای جوینی ج ١ ص ١١). و مضمون این خبر مقوی قول ماست . (مصباح الهدایه چ همایی ص ٤١٢). ◄ تسلی دهنده و نوازنده ٔ خاطر. (ناظم الاطباء). ◄ در اصطلاح پزشکان دارویی است که مزاج عضو را تعدیل کند تا از قبول فضولات بیاساید مانند روغن گل سرخ . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). دارویی که مزاج و قوام عضو را تعدیل کند چنانکه از قبول فضول ریخته شده در آن و آفات ممانعت کند خواه به جهت خاصیتی که در آن است مانند طین مختوم و تریاق و خواه به جهت اعتدال مزاج آن که گرم را سرد و سرد را گرم کند مانند روغن گل سرخ . (از کتاب دوم قانون ابن سینا چ تهران ص ١٤٩). هرچه تعدیل کند مزاج و قوام اعضا به حدی که قبول ریختن فضول ننموده ممانعت تواند نمود خواه بالخاصیه باشد مثل گل مختوم یا بسبب تعدیل مزاج باشد. مانند روغن گل سرخ . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).