مقوم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقوم . [ م ِق ْ وَ ] (ع اِ) چوبی که آن را گیرند در سر آماج . (منتهی الارب ). ◄ چوبی که برزگر آن را گیرد. دسته ٔ چوب آماج . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).
مقوم . [ م ُ ق َوْ وَ ] (ع ص ) قیمت کرده شده . (ناظم الاطباء). ارزیابی شده . و رجوع به تقویم شود. ◄ راست کرده شده . (ناظم الاطباء). برپاشده . قایم شده . راست ایستاده : آنگه فروبرد به زمین بی جنایتی این قامت مقوم و جسم جسیم ما. سنائی (دیوان چ مصفا ص ٣٣). بی قوت ده اناملش نیست هفت اختر مکرمت مقوم . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٢٧٨). سرادق جلال و حشمت او را به طناب تأیید مطنب و مقوم گردانید. (سندبادنامه ص ٨). شد درخت کژمقوم حق نما اصله ثابت وفرعه فی السما. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٢٧٣).
مقوم . [ م ُ ق َوْ وِ ] (ع ص ) قیمت کننده . (غیاث ) (آنندراج ). قیمت کننده و آن که قیمت چیزی و نرخ چیزی را معین می کند. (ناظم الاطباء). نرخ نهنده . بهاگذار. قیمت گذار. قیمت گر. بهاکننده . ارزیاب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ز ننگ رهبران کور چون عنقا نهان گشتم در این اقلیم کی داند مقوم قیمت عنقا. سنائی (دیوان چ مصفا ص ٣٥). ◄ راست دارنده . (غیاث ) (آنندراج ). آن که راست می کند کژی را. (ناظم الاطباء) : وهم این رکن چون مقوم روح چار ارکان جسم را معیار. خاقانی . ◄ تقویم نویس . تقویم دان . زایجه کش . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : پادشاه بحکم کمال عاطفت و وفور شفقت مقومان را فرمود تا شکل طالع پسر وزیر بنگرند و به رصد نجومی و حساب زیج تقویم بازدانند. (سندبادنامه ص ٣٣١). ◄ در اصطلاح محاسبان عبارت است از عددی که به یکی کم از عددی دیگر باشدچون چهار که مقوم است پنج را و پنج که مقوم است شش راه و قس علی هذا. (از کشاف اصطلاحات الفنون ).