مقوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ قَ وَّ) [ ع. ] (اِمف.) خمیده، قوس دار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ قَ وَّ) [ ع. ] (اِمف.) خمیده، قوس دار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقوس . [ م ِق ْ وَ ] (ع اِ) کمان دان . (زمخشری )(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). غلاف کمان . (مهذب الاسماء). ◄ آن رسن که ببندند و اسبان مسابقت از آنجا رها کنند. ج، مقاوس . (مهذب الاسماء). رسنی که بدان اسبان رهان را صف کشند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ میدان و جای اسب تاختن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). میدان اسب تاختن و جای اسب تاختن . ج، مقاوس . (ناظم الاطباء). میدان . (اقرب الموارد). ◄ نقطه ای که از آنجا اسبان آغاز دویدن کنند در سباق . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جایی که اسبان از آنجا آغاز دویدن کنند. (اقرب الموارد).
مقوس . [ م ُ ق َوْ وَ ] (ع ص ) چیزی که خمیده باشد مانند کمان . (غیاث ) (آنندراج ). کمانی . چون کمان . قوسی . کمان وار. خمیده . خمانیده . چنبری . بخم . منحنی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : تیر ز شست سپهر پیر مقوس هم بشود زود و در کمان بنماند. سعید طایی . جفت مقوس او چون جفت طاق ابرو طاق مقرنس او چون خم طوق پیکر. خاقانی . اشکال هندسی چون مثلثات و مربعات و کثیرالاضلاع و مدور و مقوس و... (سندبادنامه ص ٦٥). اگر دعوی کنم که مقوس چتر فلک به چنین بزرگی سایه نیفکنده است ... به بلاغات بیان و شهادات عیان مثبت شود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢١). طاقها به قدر مد بصر برکشیدند که تدویر آن از مقوس فلک حکایت می کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٤٢١). چرخ مقوس هدف آه تست چنبر دلوش رسن چاه تست . نظامی . - مقوس ابرو ؛ ابروی کمانی : ملک از او شد دلبر زیبا و این فیروزه طاق پیش این ایوان مقوس ابروی آن دلبر است . جامی . - ◄ دارای ابروی کمانی . - مقوس حواجب ؛ کمان ابروان . آن که ابروانی چون کمان دارد : مرا گفت مهمان ناخوانده خواهی قمرچهرگانی مقوس حواجب . برهانی .