مقنعه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقنعه . [ م ِ ن َ ع َ / ع ِ ] (از ع، اِ) به معنی دامنی است . (جهانگیری ). ◄ چادر باریک که یک عرض باشد. (غیاث ). باشامه . واشامه . دامک . ربوسه . ربوشه . سراویزه . گواشمه . ورپوشه . ورپوشنه . چادر باریک یک عرض که زنان بر سر اندازند. (ناظم الاطباء). آنچه زن بدان سر و محاسن خود پوشد. رو پاک . چارقد. نصیف . معجر. روسری . دامنک . دامنی . مِقنَع. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بادام بنان مقنعه بر سر بدریدند شاه اسپرمان چینی در زلف کشیدند. منوچهری . هیچکس روی زشت او ندیدی از آنکه مقنعه ٔ سبزی بر روی خویش داشتی . (تاریخ بخارا ص ٨٦). رو به تدبیر نفسانی کرده و بفرمود تا مقنعه از سر وی فرو کشیدند و موی او برهنه کردند. (چهارمقاله ٔ نظامی ص ١١٤). پسر را در کنار گرفت و دو مقنعه برگرفت و به نزدیک آمد و گفت : راست گفتی پسر من آمد. (چهارمقاله ٔ نظامی ص ٩٦). او را بدان نوع طلا برآراست و مقنعه و قباچه و قصبچه و سربند طلا بر وی مهیا کرد و نامش دل افروز نهاد. (سمک عیار ج ١ ص ٥٠). دستار درربوده سران را به باد زلف شوریده زلف و مقنعه ٔ عید بر سرش . خاقانی . زان مقنعه کان شاه به بهرام فرستاد یک تار به صد مغفر رستم نفروشم . خاقانی . از مقنعه ماه غبغب تو صد ماه مقنعم نموده . خاقانی . نه هر زنی به دو گز مقنعه است کدبانو نه هر سری به کلاهی سزای سالاری است . ظهیر فاریابی . هزار مقنعه باشد به از کلاه از آنک کلاه و مقنعه نز بهر ذلت و خواری است . ظهیر فاریابی . جمعی از جواری و سراری پدرش در آن قلعه بودند و ایشان را نظری بر مجلس او افتاد و بر حالت وی رقت آوردند، مقنعه های خویش درهم بستند و او را بر روی قلعه فروگذاشتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣١٥). به یک گز مقنعه تا چند کوشم سلیح مردمی تا چند پوشم . نظامی . پری دختی پری بگذار ماهی به زیر مقنعه صاحب کلاهی . نظامی . گوشه ٔ مقنعه ٔ او سایه بر هیچ کله داری نمی انداخت . (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٦٧). مقنعه و حله ٔ عروسانه نکو کنگ امرد را بپوشانید او. مولوی (مثنوی چ خاور ص ٣٥٦). مرد کز بستن دستار خود آمد عاجز چون زنان مقنعه حالی به سرش باید کرد. نظام قاری (دیوان البسه ص ٧٨). زنخدان از کردکی ابریشم سیبکی و غبغب از چین مقنعه . (دیوان البسه نظام قاری ص ١٣٤). و رجوع به ماده ٔ قبل و مِقنَع شود.