مقنع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ قَ نَّ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- کسی که سر و صورت خودرا پوشانیده.<BR>۲- مردی که کلاه خود بر سر نهاده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ قَ نَّ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- کسی که سر و صورت خودرا پوشانیده. ۲- مردی که کلاه خود بر سر نهاده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقنع. [ م ِ ن َ ] (ع اِ) بر سرافکندنی زنان . مقنعة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آنچه زنان سر خود را بدان بپوشانند. (از اقرب الموارد). ج، مقانع. (ناظم الاطباء). چارقد. لچک . روسری . سرپوش . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بهرام نیم که طیره گردم چون مقنع و دوکدان ببینم . خاقانی . احمدبن عبدالملک به هروقت به شهرآمدی و از بهر دختران و غلامان جامه و مقنع و متاع و قماش خریدی . (سلجوقنامه ٔ ظهیری ص ٤). مقنعی گر حوریی بر سر کند من گلیمی دوست دارم دربری . سعدی . یک جفت مقنع کنفی در دست . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٥٥). ریسمان و جامه های کرباسینه می فروشند یک مثقال به سی و شش درم و از آن مقنع و خاز می بافند. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٥٥). پس مادرش مقنع از سر درکشید و موی و پستان را در دست گرفت و شفاعت کرد. (تاریخ قم ص ٢٦٠). و رجوع به مقنعه شود.
مقنع. [ م ُ ق َن ْ ن َ ] (اِخ ) هاشم بن حکیم یا حکیم بن عطا، صاحب ماه نخشب، پیشوای سپید جامگان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : به زیبقی مقنع به احمقی کیال به روز کوری صباح وشبروی جناب . خاقانی . از مقنعه ماه غبغب تو صد ماه مقنعم نموده . خاقانی . چو خورشید آوازه ٔ او برآمد همانگاه ماه مقنع فروشد. خاقانی . برده مهش به مقنع عیدی و چاه سیم آب چه مقنع و ماه مزورش . خاقانی . اگر جای تو را بگرفت بدخواه مقنع نیز داند ساختن ماه . نظامی . و رجوع به المقنع و حکیم بن عطا و سپیدجامگان و چاه نخشب و ماه نخشب شود.
مقنع. [ م ُ ق َن ْ ن َ ] (ع ص ) خوددار. (مهذب الاسماء). رجل مقنع؛ مرد خود بر سرنهاده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ مِقْنَع پوشیده . به مقنعه پوشیده . قناع بر سر. با قناع : فرمان رسانیدند تا کایناً من کان هرکه در زرنوق بود از صاحب کلاه و دستار و مقنع به معجر و خمار بیرون آمدند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ٧٧). عروسان مقنع بی شمارند عروسی رابدست آور معمم . سعدی .