مقنب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ نَ) [ ع. ] (اِ.) جماعتی سوار که به طمع غارت همراه لشکر شوند. ج. مقانب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ نَ) [ ع. ] (اِ.) جماعتی سوار که به طمع غارت همراه لشکر شوند. ج. مقانب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقنب . [ م ِ ن َ ] (ع اِ) چنگال شیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ توشه دان صیاد و توبره ٔ صیاد که صید درآن اندازد. ◄ گله ٔ اسب از سی تا چهل عددیا مقدار سیصد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ جماعتی سوار که گرد آیند برای غارت . ج، مقانب . (از اقرب الموارد).