مقناع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقناع . [ م ِ ] (ع اِ) سرانداز. روسری زنانه . (ازفهرست ولف ). مقنع. مقنعه : هم از شعر پیراهنی لاجورد یکی سرخ شلوار و مقناع زرد. فردوسی . وز آن خلعتی کامد او را ز شاه ز مقناع و آن دوکدان سیاه . فردوسی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقناع . [ م ِ ] (ع اِ) سرانداز. روسری زنانه . (ازفهرست ولف ). مقنع. مقنعه : هم از شعر پیراهنی لاجورد یکی سرخ شلوار و مقناع زرد. فردوسی . وز آن خلعتی کامد او را ز شاه ز مقناع و آن دوکدان سیاه . فردوسی .