مقمح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقمح . [ م ُ م َ ] (ع اِ) دلیل . (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) که سر او بالا نگهداشته شود : فهم مقمحون ؛ ایشان سر در هوا کنندگانند. (تفسیر ابوالفتوح ج ٨ ص ٢٦١).
مقمح . [ م ُ م ِ ] (ع ص ) آن که چون سر را بلند کند چشمها را بخواباند. (از اقرب الموارد).