مقل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقل . [ م ُ ] (ع اِ) نام درختی است و بعضی گویند صمغی است و آن را مقل ازرق ومقل مکی و مقل الیهود و مقل عربی و مقل سقلبی خوانند و گویند از عطریات است . (برهان ). صمغی است که به هندی گوگل خوانند لیکن عربی است . (فرهنگ رشیدی ). صمغ درختی است و آن انواع باشد، مقل ازرق که مایل به سرخی و تلخی باشد، مقل یهود که مایل به زردی و مقل صقلی که مایل به تیرگی و سیاهی و مقل عربی آنچه از یمن خیزد و مقل هندی آنچه از هند خیزد. و جمیع آن نافع است جهت گزیدگی هوام و سرفه و بواسیر و جهت تنقیه ٔ رحم و آسانی زاییدن و انزال مشیمه و سنگ کلیه و ریاح غلیظ و مدر و فربه کن اندام و محلل اورام . (منتهی الارب )(آنندراج ). صمغ درختی است و آن انواع دارد: هندی و عربی و صقلی و همه ٔ آنها به عنوان دارو به کار رود. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). خرمای هندی . (مهذب الاسماء). دومه . (زمخشری ). گوگل . (دهار). مراد ازاو صمغ درختی است مانند درخت کندر و بسیار عظیم و در شحر و صحار و عمان کثیرالوجود است و صمغ آن هر چه مایل به سرخی و تلخی باشد مقل ازرق نامند و مایل به زردی را، مقل الیهود و مایل به تیرگی و سیاهی را سقلبی و آنچه از نواحی یمن خیزد بادنجانی می باشد و او را مقل عربی گویند و بهترین او زرد صاف براق تلخ است که زود حل شود و در آتش اندازند خوشبو باشد و قوتش تا بیست سال باقی است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). صمغی است معروف که به هندی گوگل گویند. (غیاث ). صمغ درختی است از جنس نخیلات که اله و روم و گلگل و مقل ازرق و مقل یهود و مقل عربی نیز نامند. (ناظم الاطباء). آن را دوم خوانند و فرس آن را زرغنج خوانند. (نزهة القلوب ). دوم . وقل . راحةالاسد. خِضلاف . لکلرک به این کلمه دومعنی میدهد یکی از آن دو بدلیون و دیگر پالمیه مکل و گوید حتی ثمر پالمیه مکل است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : باید که بامقل و سکبینج و اشق به حب کنند. (الابنیه چ دانشگاه ص ٢٠٣). و چون خواهی که به صلاح آورده بود باگل و مصطکی ومقل بیامیز تا ضرر نکند. (الابنیه چ دانشگاه ص ٢١٢). مقل گرم و نرم است به نزدیک بعضی از طبیبان . (الابنیه ایضاً، ص ٣١٥). دهر است خندان بر عدو، کوجاه شه کرد آرزو مقل است بار نخل او، او چشم خرما داشته . خاقانی . نه چون کودک پیچ بر پیچ شنگ که چون مقل نتوان شکستن به سنگ . (بوستان ). مقدر است که از هر کسی چه فعل آید درخت مقل نه خرما دهد نه شفتالود. سعدی . شجر مقل در بیابانها نرسد هرگز آفتی به سرش . سعدی . و رجوع به ترجمه ٔ صیدنه و تذکره ٔ داودضریر انطاکی شود. - مقل ازرق ؛ درختی است از تیره ٔ بورسراسه که در حقیقت یکی از تیره های مقل مکی است و صمغ سقزی که از آن حاصل می شود همان خواص دارویی صمغ سقز مقل مکی را دارد. مقل هندی . مقل الیهود. مقل یهودی . درخت مقل الیهود. ملک ازرق . بدلیون هندی . بوی جهودان . گوگل . کورهندی . مرهندی . (فرهنگ فارسی معین ). - مقل افریقا ؛ مقل مکی . و رجوع به ترکیب مقل مکی شود. - مقل اندلسی ؛ نوعی از مقل یعنی دوم که در اسپانیا باشد و میوه ٔآن نرسد و پخته نگردد و عفوصت بسیار و آب کم دارد وشکم ببندد و مقوی معده است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مقل زنگباری ؛ مقل مکی . و رجوع به ترکیب مقل مکی شود. - مقل صقلبی ؛ مقل الیهود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مقل مکی ؛ درختی است از تیره ٔ بورسراسه و از رده ٔ دولپه ایهای جدا گلبرگ که مخصوص نواحی گرم است . از این درخت صمغ رزینی (صمغ سقز) حاصل می شود که به عنوان قابض بکار می رود بعلاوه دارای خواص ضد دردهای بواسیری و نقرسی می باشد. بذالیون . بدالیون . بدلیون .گوگل . مقلا. مقل افریقا. المقل الافریقی . مقل زنگباری . کور. بدلیون افریقا. گلگل . (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ اسم ثمر درخت دوم است و با عفوصت و خشونت . و او را بهش و خشک او را دفل نامند و مأکول است و درخت او در شکل و در ثمر شبیه به درخت خرما می باشد. (تحفه ٔ حکم مؤمن ). ثمره ٔ دوم است و آن به مکه برسد و پخته گردد و مأکول و لذیذ باشد. بهش . مقل مأکول . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بار درخت دوم که سخت و عسر باشد می پزند و می خورند آن را، سرد و قابض و مقوی معده است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ثمر درخت دوم است که می پزند و می خورند. (از اقرب الموارد). - ◄ صمغ درختی است ازجنس نخل که دوم گویند. (ناظم الاطباء). صمغ سقزی که از درخت مقل مکی بدست آید. (فرهنگ فارسی معین ). - مقل هندی ؛ مقل ازرق . رجوع به ترکیب مقل ازرق شود. - مقل یهودی ؛ مقل ازرق . رجوع به ترکیب مقل ازرق شود. ◄ نوعی از کندر که یهود بخور سازند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (ازاقرب الموارد). ◄ میوه ٔ درختی است مانندکنار. (غیاث ). ◄ استخوان اندرون وی را نجاران بر سر مته کنند و آن را مقل خوانند. (اختیارات بدیعی ) : به اره ٔ پدر و مثقب وکمانه و مقل به خرط مهره ٔ گردون و پره ٔ دولاب . خاقانی .
مقل . [ م َ ](ع مص ) به کسی نگریستن . (تاج المصادر بیهقی ). بنگریستن . (المصادر زوزنی ). نگریستن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نگریستن به چیزی . (غیاث ) (از اقرب الموارد). ◄ به آب فروبردن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). فروبردن به آب و جز آن . (آنندراج ) (غیاث ) (از ناظم الاطباء) (ازاقرب الموارد). ◄ فرورفتن در آب . ◄ به دست اندک شیر مکانیدن شتر بچه را، به ترس ِشیر مکیدن وی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ مقل المقلة؛ در آوند انداخت سنگ را و آب بر آن ریخت برای تقسیم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ زدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ سخن چینی کردن و بد گفتن کسی را پیش کسی . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ (اِ) نوعی از شیر دادن . ◄ تک چاه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ ریگ و خاک . و گویند: انغمس فی الماء حتی اتی بالمقل معه ؛ ای بالحصی والتراب . (از اقرب الموارد). ◄ محل فرورفتن در دریا و منه قول لقمان : أرأیت الحبة تکون فی مقل البحر؛ ای فی مغاص البحر. (از اقرب الموارد).
مقل . [ م ُ ] (اِ) نوعی از عطر باشد که آن را از عود و عنبر و صندل و غیر آن سازند. بواسیر را نافع است . (برهان ). در مؤیداز بعضی کتب طبی نقل کرده که عطری است مرکب از چهارجزو. (فرهنگ رشیدی ). نوعی از عطریات که از عود و عنبر و صندل و جز آن سازند. (ناظم الاطباء). ◄ هفت تخمه ٔ بزوری را نیز گویند که بجهت عاشقان بپزند بجهت دفع عشق از ایشان . (برهان ). هفت تخمه یعنی بزوری که جهت عاشقان بپزند تا دفع عشق از ایشان کند. (ناظم الاطباء). ◄ به معنی گرز باشد که به عربی عمود خوانند. (برهان ). به معنی گرز نیز گفته اند. (فرهنگ رشیدی ). در لطایف به معنی گرز و کوپال نوشته . (غیاث ) (آنندراج ). گرز و عمود. (ناظم الاطباء).