مقلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقلی . [ م َ لی ی ] (ع ص ) گوشت بریان کرده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). برشته شده و بریان شده در تابه . (ناظم الاطباء). ◄ دشمن داشته شده . (از اقرب الموارد).
مقلی . [ م ِ لا ] (ع اِ) تابه ای که قلیه بریان کنند در وی . مقلاة. ج، مقالی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). تابه که در آن چیزی بریان کنند. (ناظم الاطباء). مقلاة. (اقرب الموارد). و رجوع به مقلاة شود. ◄ غوک چوب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مقلاء. (اقرب الموارد). الک دولک . قلة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مقلاء شود.
مقلی . [ م َ ] (اِخ ) دهی از دهستان نجف آباد است که در شهرستان بیجار واقع است و ١٧٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران، ج ٥).