مقلوع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) از بیخ برکنده شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) از بیخ برکنده شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقلوع . [ م َ ] (ع ص ) امیر معزول . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). معزول و از کار خارج شده . ◄ ازبیخ برکنده شده و از جای خود برداشته شده . (ناظم الاطباء). منتزع . (اقرب الموارد). ◄ فرس مقلوع ؛ اسب که بر پشتش دایره ٔ قالع باشد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ گرفتار بیماری قلاع . (از اقرب الموارد).