مقلد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقلد. [ م ِ ل َ ] (ع اِ) کلید.ج، مقالد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). معرب از کلید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مقلید شود. ◄ کوژکلید. (مهذب الاسماء). کلید بر شکل داس . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ خنور. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).ظرف . (از اقرب الموارد). ◄ توبره . ◄ پیمانه . ◄ چوبدستی سرکج . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (آنندراج ).
مقلد. [ م ُ ق َل ْ ل َ ] (اِخ ) ابن المسیب بن رافع عقیلی مکنی به ابوحسان و ملقب به حسام الدوله (مقتول به سال ٣٩١ هَ .ق .). از امرای بنی عقیل، صاحب موصل از ٣٨٧ تا ٣٩١ هَ . ق . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). از بنی هوازن بود و پس از درگذشت برادر خود به امارت رسید. امیری با تدبیر و خردمند و فاضل و دوستدار اهل ادب بود و القادر باﷲ خلیفه وی را لقب داد ولواء و خلعت فرستاد. وی به شهر انبار، در مجلس انسی به دست غلام ترکی به قتل رسید. و رجوع به قاموس الاعلام ترکی و اعلام زرکلی و وفیات الاعیان ج ٢ ص ٢٣٦ شود.
مقلد. [ م ُ ق َل ْ ل ِ ] (ع ص ) آن که خود را به بستن گردن بند، زینت کرده باشد. (ناظم الاطباء). ◄ عمل کننده بر قول کسی بغیر دلیل .(غیاث ). تقلید کننده و آنکه بر قول کسی بدون دلیل عمل کند. پس ایست . (ناظم الاطباء). آن که از خود تصرفی ندارد. آن که قول و فعل دیگر را بی تصرف و تعمقی پیروی کند. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : پشت این مشت مقلد خم که کردی در نماز در بهشت ار نه امید قلیه و حلواستی . ناصرخسرو. از مقلد مجوی راه صواب نردبان پایه کی بود مهتاب . سنائی . پیران سلف را مقلد باش و بر طریقت ایشان می رو. (ترجمه ٔ رساله ٔ قشیریه چ فروزانفر ص ٧٢٧). آن مقلد هست چون طفل علیل گرچه دارد بحث باریک و دلیل . مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٣٠١). آن مقلد سخره ٔ خرگوش شد وز خیال خویشتن پرجوش شد. مولوی (ایضاً، ص ٣٩٨). آن مقلد شد محقق چون بدید اشتر خود را که آنجا می چرید. مولوی (ایضاً ص ١٢٥). از مقلد تا محقق فرقهاست کاین چو داود است و آن دیگر صداست . مولوی . باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش اعتبار سخن عام چه خواهد بودن . حافظ. ◄ آن که در احکام فقهی تقلید مفتی و مجتهدی کند. آن که در احکام فروع دین از مجتهدی تقلید کند. مقابل مقَلَّد و مجتهد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ اطاعت کننده . پیروی کننده : ای دل برو مقلد احکام شرع باش کز یمن آن به عالم تحقیق وارسی . ابن یمین . ◄ آن که کاری را به عهده می گیرد. (ناظم الاطباء) : هرکه بر درگاه پادشاهان ... از عملی که مقلد آن بوده معزول گشته ... پادشاه را تعجیل نشایست فرمود در فرستادن او به جانب خصم . (کلیله و دمنه ). ◄ مجازاً به معنی نقال آید. (غیاث ).نقال . (ناظم الاطباء). ◄ آن که به طور مضحکه و مسخره مانند گفتار و کردار کسی عمل می کند و ادا و نوای او را درمی آورد و مسخره و بذله گو و چنگی . (ناظم الاطباء). بازیگری که کار یا گفتار یا شکل کسان را چنانکه هست از خود بنماید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).