مقفی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقفی . [ م ُ ق َف ْ فا ] (ع ص ) قافیه کرده شده . (آنندراج ). دارای قافیه . (ناظم الاطباء). بقافیه . قافیه دار. بیت مقفی ؛ بیتی که آن را قافیت پدید کرده اند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گفتند حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده تا فرق بود میان مقفی و غیرمقفی ... (المعجم چ مدرس رضوی چ ١ ص ١٤٧). ◄ آن است که ضرب و عروض آن در حروف مختلف باشند چنانکه رضی نیشابوری گفته است : زهی سرفرازی که با پایگاهت میسر نشد چرخ را دستیاری . که اگر چه وزن عروض و ضرب این بیت فعولن است حروف آن مختلف است . (المعجم چ مدرس رضوی چ ١ ص ٣١٠). ◄ درپی داشته شده . (آنندراج ).
مقفی . [ م ُ ] (ع ص ) کسی که مقدم می دارد و ترجیح می دهد. (ناظم الاطباء). ورجوع به اقفاء شود. ◄ آن که برمی گزیند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مقفی . [ م ُ فا ] (ع ص ) مقدم شده . (ناظم الاطباء). رجل مقفی ؛ مرد برگزیده ٔ گرامی داشته . (از اقرب الموارد).