مقعد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقعد. [ م ُ ق َع ْ ع َ ] (ع اِ) نوعی از بُرد که از هجر آورده شود. (از اقرب الموارد).
مقعد. [ م ُ ع َ / م ُ ق َع ْ ع َ ] (ع ص ) سپاهی که مدت خدمت را به انجام رسانیده و معاف از خدمت شده باشد. (ناظم الاطباء).
مقعد. [ م ُ ع َ ] (ع ص ) برجای مانده . (مهذب الاسماء). قعادزده و برجای مانده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). قعادزده . (ناظم الاطباء). مبتلا به درد قعاد. (از اقرب الموارد). زمین گیر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در اصطلاح پزشکی، بیماری را گویندکه به علت طول مدت بیماری بر جایی نشیند و نتواند راه رود و به عبارت دیگر بیماری که بر اثر بیماری مزمن از حرکت بازایستد و برخی گفته اند کسی که اعضای بدنش متشنج باشد. (ازکشاف اصطلاحات الفنون ) : با بذل طبع مکرم او آفتاب، دون با ذکر سیر مسرع او ماه مقعد است . ابوالفرج رونی . ماند چون پای مقعد اندر ریگ آن سرمرده ریگش اندر دیگ . سنائی . ◄ لنگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اعرج . (بحر الجواهر). ◄ (در اصطلاح عروض ) هر بیت از شعر که در آن زحاف واقع شود یا آنچه در عروض آن نقصانی باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ بچه ٔ کرکس و کرکس شکار کرده که پر آن گرفته باشند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). جوجه ٔ کرکس و گویند کرکسی که به آن سم داده تا وی را شکار کنند و پرهای آن را برگیرند. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ ثدی مقعد؛ پستانی کوتاه . (مهذب الاسماء). پستان فرونشسته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ رجل مقعدالانف ؛ مرد گسترده بینی و آن که پره ٔ بینی او فراخ باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).