مقط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقط. [ م ِ ق َطط / م َ ق َطط ] (ع اِ) منتهای سر استخوان پهلوی اسب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مقط. [ م َ ] (ع مص ) شکستن گردن کسی را. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ بر زمین زدن همسر خود را. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). حریف خود رابر زمین زدن . (از اقرب الموارد). ◄ به چوبدستی زدن . ◄ خشمناک گردانیدن و پرخشم کردن . ◄ گوی بر زمین زدن و سپس آن را گرفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ سفاد کردن مرغ ماده را. (منتهی الارب ) (آنندراج ): مقط الطائر انثاه ؛ سفاد کرد آن مرغ با ماده ٔ خود. (ناظم الاطباء). ◄ به رسن خرد زدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء): مقط زیداً، زید را با رسن کوچک زد. (از اقرب الموارد). ◄ به رسن بستن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء): مقط الشی ٔ بالمقاط؛ بست آن چیز را به ریسمان سخت تافته . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ سخت تافتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ مقط زیداً بالایمان ؛ سوگند داد زید را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) سختی و سخت تافتگی رسن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
مقط. [ م ِ ق َطط ] (ع اِ) ج، مقاط. (مهذب الاسماء). قطزن و آن را قطگیر نیز گویند. (غیاث ) (آنندراج ). قطزن . ج، مَقاطّ. (ناظم الاطباء). استخوان کوچکی که نویسنده قلم را بر روی آن قط زند. مِقَطة. (از اقرب الموارد). قطزن . شق زن . قلمزن . قلمزنه . خامه زن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : آنجا که کلک مدح تو خواهد مسیر عقل از شاخ سدره دست عطارد کند مقط. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید ص ٤١٢).