مقطع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقطع. [ م َ طَ ] (ع مص ) بریدن . قطع. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). به معنی قطع کردن نیز آمده و در این صورت مصدر میمی است .(غیاث ) (آنندراج ). ◄ (اِ) جای برش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). محل قطع و برش . (ناظم الاطباء) (ازمحیط المحیط) (از اقرب الموارد). برش . (واژه های نو فرهنگستان ایران ). ◄ جای سپری شدن هر چیزی . ج، مقاطع. (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). منتها و آخر هر چیزی . (ناظم الاطباء). محل انتها و اتمام . (غیاث ) (آنندراج ) : بزرگواری و آزادگی و نیکی را زهر که یاد کنی مقطع است و ز او مبدا. عنصری (دیوان چ قریب ص ٣٨). خوی کرام گیر که حری را خوی کریم مقطع و مبدا شد. ناصرخسرو. بجزتو هیچکسی خسروی نداند کرد که خسروی را از توست مقطع و مبدا. مسعودسعد. نمایش هنر تست جهل را مقطع گشایش سخن تست عقل را مبدا. امیرمعزی . چاکری تست آز را شده مقطع بندگی تست ناز را شده مبدا. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ٤١). قدم در راه مردی نه که راه و گاه و جاهش را نباشد تا ابد مقطع نبوده ست از ازل مبدا. سنائی (دیوان چ مصفا ص ٢٩). محنت من از فلک همچون فلک نیست پیدا مقطع و مبدای او. جمال الدین اصفهانی . ملک ابد را رایگان مخلص بر او کرد آسمان ملکی ز مقطع کم زیان کز عدل مبدا داشته . خاقانی . به مضلع خرد و مقطع نفس که در او خلاص جان خواص است از این حراس خراب . خاقانی . قدیمی کاولش مطلع ندارد حکیمی کاخرش مقطع ندارد. نظامی . در مقطع هر بابی، مخلصی دیگر به دعا و ثنای زاهرش ... پدیدآوردم . (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٨). چون سخن بدین مقطع رسانید ملک مثال داد تا آزاد چهره زمام تصرف و تدبیر دیوان و درگاه با دست کفایت خویش گرفت . (مرزبان نامه، ایضاً، ص ٢٩٤). - حسن مقطع ؛ حسن انتها. خوبی پایان در شعر و کلام . - مقطع کلام ؛ آخر کلام . (ناظم الاطباء). ◄ آخر بیت غزل و قصیده . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شعرا آخرین بیت قصیده را گویند زیرا بیت آخر انشاد قصیده را قطع می کند و آن را ختام نیز گویند. (از اقرب الموارد). شعرا مقطع را اطلاق کنند بر بیتی که پایان اشعار واقع و بدان ختم گردد و آن را مختم نیز گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون ) : مطلع و مقطع قصاید را سیم فرخی و قطرانم . روحی ولوالجی . در این مقطع به سعدالملک برنتوان دعا گفتن که اندر کار خود دانا و زیرک سار و بیدارم . سوزنی . سر دشمنان تو استغفراﷲ که خود دشمنان ترا سر نباشد سخن بر سر دشمنت قطع کردم که مقطع از این جای خوشتر نباشد. ؟ (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ مخرج حرف، و از اینجاست که گفته اند: الحرف صوت معتمد علی مقطع محقق . (از کشاف اصطلاحات الفنون ج ٢ ص ١٢٠٠). مخرج حرف از حلق و زبان و لبها. (از اقرب الموارد). ◄ حرف متحرک یا دوحرفی را نامند که حرف دوم آن ساکن باشد، پس ضَرَب َ از سه مقطع و موسی از دو مقطع ترکیب یافته، بعضی گفته اند حرکت اعرابیه را مقطع گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ج ٢ ص ١٢٠٠) (از اقرب الموارد). شیخ در کتاب شفا مقطع را در ازای حرکت استعمال کرده . (ازکشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ گاه مقطع را به وقف تفسیر کنند چه در حال وقف سخن بریده می شود. (کشاف اصطلاحات الفنون ج ٢ ص ١٢٠٠). - مقطعالقرآن ؛ جای وقف قرآن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ در علوم طبیعی بریده ٔ جسم را برای مشاهدات میکروسکپی و یا عکس برداری و جز اینها مقطع گویند، و در گیاهان و اجسام گاه این برش از طول است که آن را مقطع طولی و گاه از عرض است که آن را مقطع عرضی نامند. درتشریح عمومی نباتات آرد: در مواقعی که شی ٔ مورد مطالعه، ضخیم و حاجب باشد باید به استعانت تیغ با میکروتوم صفحات نازکی از آن را تهیه نمود و اگر برای تهیه ٔ مقاطع، نرم و نامناسب باشد باید آن را مدتی در الکل قرار داد تا برای تهیه ٔ مقطع و شروع عملیات میکروسکوپی آماده گردد. (گیاه شناسی ثابتی ص ١٤). ◄ در ساختمان، سطحی فرضی است که با برش فرضی در ارکان عمارت، ستون، تیرآهن و جز اینها در نظرگرفته میشود و مقاومت آنها را در مقابل فشار و جز اینها برآوردمی نمایند. و رجوع به مقاومت مصالح مهندس گوهریان ج ١ص ١٠٨ - ١٢٧ شود. ◄ در فیزیک، شکلی که از قطع یک جسم بوسیله ٔ یک صفحه بدست می آید . (فرهنگ اصطلاحات علمی ). - مقطع اصلی ؛ مقطعی که در بلور، دارای خاصیت دوشکستی است . این مقطع صفحه ای است که از محور نور می گذرد و بر یکی از سطوح بلور عمود است . (فرهنگ اصطلاحات علمی ). - مقطع مؤثر ؛ این اصطلاح در فیزیک هسته ای برای تشخیص سطح ظاهری یک اتم در موقع بمباران ذراتی نظیر نوترون و پروتون بکار می رود این مقدار معرف احتمال نوع برخورد ذره یا اتم است . (فرهنگ اصطلاحات علمی ). ◄ شراب لذیذالمقطع؛ شرابی که آخر آن لذیذ باشد. (از اقرب الموارد). ◄ مقطع الرمل ؛ آن جایی که ریگزار تمام می شود. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ مقطعالاودیة؛ اواخر وادیها. (منتهی الارب ). مقطعالوادی ؛ آخر رودبار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ مقطعالحق ؛ جای التقای حکم در آن و نیز آنچه باطل بدان قطع گردد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ مقطعالانهار؛ گذرگاه از جویها. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
مقطع. [ م ِ طَ ] (ع اِ) گاز. (مهذب الاسماء). افزار بریدن و کازود و امثال آن . (منتهی الارب ). ابزار و آلت بریدن و کازود و جز آن . (ناظم الاطباء). آنچه بدان چیزی برند. (ناظم الاطباء). آنچه بدان چیزی برند. (از اقرب الموارد). گاز که بدان زر و سیم و امثال آن برند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ (ص ) سیف مقطع؛ شمشیربران . (از اقرب الموارد).
مقطع. [ م ُ ق َطْ طِ ] (ع ص ) آنچه بسبب حرارت لطیفه نفوذ کند مابین خلط لزج و سطح عضو و ملاصق آن و دفع اونماید بدون تصرف در قوام خلط مانند سکنجبین . (تحفه ٔحکیم مؤمن ). دوایی که به سبب لطافت خود بین سطح عضو و خلط لزج چسبیده به آن نفوذ کند و آن را از سطح عضو دور سازد، مانند اشق . (از بحرالجواهر). و رجوع به کتاب دوم قانون ص ١٤٩ و کشاف اصطلاحات الفنون شود.